امروز    شنبه , 04/مرداد/1393   Saturday , 26/July/2014  - 
 
مفهوم اخلاق فاضله نسخه PDF چاپ
امتیاز: / 0
بدعالی 
31 ارديبهشت 1387

  2


مفهوم اخلاق فاضله

چكيده
 مفهوم اخلاق و فضايل اخلاقى از پيچيده‏ترين مفاهيم در فلسفه عملى است. بويژه مبحث نسبيت يا جاودانگى اخلاق از زمره مباحث جديدى است كه در فلسفه‏هاى غربى بشدت مطرح است و تأثير بسزايى در استحكام اخلاق فردى و اجتماعى دارد, از اين رو استاد بزرگوار آيةا... شهيد مطهرى سال‏ها نسبت به اين مسئله حساس بوده‏اند و كتاب‏ها و مقالات متعددى در اين موضوع نگاشته‏اند. از آخرين اثرهاى مرحوم مطهرى مى‏توان از كتاب»جاودانگى اخلاق» ياد كرد.
 از آن‏جا كه مقام معظم رهبرى در مأموريت‏هاى كلان سيما بر اخلاق فاضله تأكيد داشته‏اند، بجا دانستيم چكيده‏اى از نظريات شهيد مطهرى در تحليل مفهوم اخلاق فاضله را تقديم خوانندگان محترم كنيم.
 سؤالى كه مقاله حاضر به آن پاسخ مى‏دهد آن است كه اخلاق چيست؟ با چه ملاكى مى‏توان فعلى و عملى را اخلاقى و يا غير اخلاقي و ضد اخلاقى دانست؟ اين سؤال را مى‏توان در سطح صفات و انديشه‏هاى انسانى نيز تعميم داد. چه صفاتى را اخلاقى مى‏نامند؟ و چرا؟ و نيز چه انديشه‏هايى اخلاقى و چه انديشه‏هايى غير اخلاقى است؟
 به اعتقاد مرحوم مطهرى، منشأ تفاوت در تحليل اخلاق به تفاوت در بينش‏ها و جهان‏بينى‏ها باز مى‏گردد.
 آنچه روشن است: بشر بعضى كارها را اخلاقى مى‏نامد و برخى كارها را غير اخلاقى. مثلاً غذا خوردن، خوابيدن در نزد بشر كارهاى عادى است و اما بخشش كردن و ايثار و محبت به غير، از نوع كارهاى عادى به شمار نمى‏رود و بلكه بشر براى اين نوع كارها يك نوع تقدس قائل است و فاعل آن را مى‏ستايد. پس اولين تفاوت فعل طبيعى از فعل اخلاقى در اين است كه فعل اخلاقى جاي ستايش و سپاس و آفرين دارد و براى اين كار ارزش قائل اند برخلاف كارهاى عادى.
 همانطور كه گفته شد در تحليل اين‏كه چرا بشر برخى امور را مقدس مى‏شمارد بايد به جهان‏بينى‏هاى مكاتب فلسفى مراجعه كرد. مرحوم مطهرى در آثارش نظرياتى را مورد بحث و نقد قرار داده است.به نظر افلاطون ، ريشه‏ى اخلاق در خير است. خير در نزد افلاطون ريشه ارزش‏هاست و ارزش‏ها از نظر وى زيبايى, حقيقت و عدالت است. از نظر افلاطون براى عمل خير، شناخت نيكى كافى است. پس فضيلت اخلاقي چيزى جز علم نيست. بشر اگر با جهل مبارزه كند اخلاق فاضله تحقق مى‏يابد.
 ارسطو در تحليل مفهوم اخلاق، سعادت را مطرح كرده است. فضايل اخلاقى از نظر وى وسايلى هستند براى رسيدن به سعادت وى فضيلت اخلاقى را حد وسط ميان افراط و تفريط مى‏داند. نظريه بعدى نظريه كلبيون است. به اعتقاد آنان هر چه انسان از طلب دنيا رها شود، به سعادت مى‏رسد. پس فضيلت اخلاقى به معناى رهايى از وابستگى به دنياست. نظريه كلبيون بعدها تصوراتى يافت و به بى‏خيالى و بى‏غمى نسبت به سرنوشت ديگران منجر شد.
 در نظريه شكاكان، فضيلتهاي اخلاقى مفاهيمى تهى و خالى از معناست. اپيكوريان فضيلت را در كم كردن رنج معنا مى‏كننند.رواقيان, فضيلت را عبارت از»اراده خوب» معرفى مى‏كنند، اراده‏اى كه دو خصيصه مهم دارد: يكى تأثيرناپذيرى از حوادث و وقايع بيرونى و ديگرى موافقت با هستى و سنت‏هاى آن. اين مكتب اخلاقى در عين اين‏كه به جزئى از حقيقت توجه داردولى داراى نقايصى؛ چون، بيش از اندازه درون‏گرا، فردگرا، بى‏اعتنا به عالم بيرون بودن و عدم سختكوشى در تغيير عالم بيرون از خود براى رسيدن به اهداف مى‏باشد.
 مكاتب هندى, محبت را با فضيلت يكى مى‏انگارند. كانت نظريه معروفى دارد و اخلاق را رفتارى مى‏داند كه از روى وظيفه و تكليف انجام شده باشد.
 نظريه راسل نيز در فلسفه اخلاق مهم است. به نظر راسل وجدان اخلاقى دروغ است. به نظر وى اخلاق تركيبي است از هوشيارى و دور انديشى و نفع طلبى.
 در ماركسيسم، فضيلت اخلاقى چيزى جز تكامل اجتماعى و اقتصادى نيست. استاد مطهرى سپس نظريه فلاسفه اسلامى را شرح و نقد مى‏كند. فلاسفه اسلامى فضيلت اخلاقى را اراده اخلاقى مى‏خوانند، يعنى اراده‏اى كه تحت تأثير تمايلات نيست بلكه از عقل فرمان مى‏پذيرد.
 مرحوم مطهرى ضمن نقد و بررسى تمام نظريات، نظريه خود را تحت عنوان نظريه »پرستش» طرح مى‏كند. به نظر ايشان امور اخلاقى كه از ذات مقدسى برخوردارند، از مقوله‏ى عبادت و پرستش به شمار مى‏روند، اما عبادتى ناآگاهانه. بشر در عمق فطرت خويش از آن رو عمل اخلاقى را مى‏ستايد و آن را مقدس و زيبا مى‏داند كه عمل اخلاقى, عبادت خداوند است اگرچه بشر نسبت به آن خودآگاهى نداشته باشد. حس اخلاقى در نزد مطهرى جدا از حس خداشناسى نيست.
 به اعتقاد شهيد مطهرى,در ميان نظريات اخلاقى,رأى كانت تا حد زيادى درست است، اما عيبش آن است كه يك قدم آن طرف‏تر نرفته است. اين‏كه انسان تكليف را مى‏شناسد، به خودى خود نيست. دل شامه دارد و با آن خدا را مى‏شناسد و به طور فطرى تكليف خدا را مى‏شناسد. انسان با شامه قلب خودش حس مى‏كند كه محبوب واقعى‏اش چه چيزرا از او مى‏خواهد.
 
 
تعاريف و مفاهيم اخلاقي
1ـ  اخلاق
    اخلاق جمع خلق است. خلق يعني خوي .]به[ ساختمان وجود انسان تا آنجا كه مربوط به بدن است، خلق ( به فتح خاء ) گفته مي شود و تا آنجا كه مربوط به روح يعني مربوط به قسمتي از تمايلات روحي است، خلق ( به ضم خاء ) گفته مي شود. به عبارت ديگر خلق مربوط به شخص است و خلق مربوط به شخصيت . در دعا وارد شده است كه هنگامي كه در مقابله آيينه مي ايستيد و خود را مي بينيد ، بگوييد : اللهم حسن خلقي كما حسنت خلقي, يعني خداوندا ، اخلاق مرا نيكو گردان همچنان كه اندام مرا نيكو گردانيده اي و مرا به صورت انسان و در احسن تقويم آفريده اي .
آنچه مربوط به بدن است طرح ريزي و ساختمانش در رحم تمام مي شود . مثلا استعداد اينكه انسان سفيدپوست باشد يا سياهپوست ، زشت باشد يا زيبا ، كوتاه باشد يا بلند ، تمام اينها در مرحله رحم طرح و بنا مي شود و پس از اينكه كوك به دنيا مي آيد نه به وسيله خود او و نه به وسيله ديگران قابل تغيير نيست .
عليهذا دو تفاوت ميان خلق و خلق هست . اولا اينكه خلق كه مربوط به بدن است يك منزل جلوتر يعني در منزل رحم تكوين پيدا مي كند و اما خلق كه مربوط به روح است يك منزل عقب تر يعني بعد از تولد متكون مي شود . ثانيا آنچه مربوط به خلقت بدن است از اختيار انسان بيرون است ، انسان خود قادر نيست كه خلقت خود را عوض كند ، اما آنچه مربوط به اخلاقيات روحي است در اختيار خود انسان است؛ هر كسي خودش بايد شخصيت خود بسازد ، معمار و مهندس روح خود باشد ،بنا و سازنده اخلاق خود باشد .
انسانها از لحاظ طرز رفتار با يكديگر مختلفند ، مثلا ممكن است متواضع باشند يا متكبر ، كريم و بخشنده باشند يا لئيم وممسك، حليم و بردبار باشند يا كينه توز و پرخاشگر . صفاتي از قبيل تواضع و تكبر و كرم و بخل و حلم و حقد را خلقيات مي گويند . البته هنگامي به اين صفات كلمه خلق اطلاق مي شود كه در روح انسان جايگزين شده باشد و جزء خوبيهاي انسان به شمار رود . در اثر عمل و تكرار و تلقين و غيره اين صفات در روح انسان جايگزين مي شوند و به اصطلاح به صورت ملكه در مي آيند : ملكه فاضله يا رذيله .
به عبارت ديگر عكس العمل هر فردي در مقابل فرد ديگر متفاوت است؛ ممكن است عكس العملي باشد كه به زيان او و اجتماع باشد و ممكن است عكس العملي باشد مفيد به حال او و اجتماع . اگر عكس العمل هاي انسان در برابر ديگران هميشه خوب و مفيد باشد و انسان عادت كند كه هميشه عكس العمل خوب نشان بدهد ، گفته مي شود خلقيات او خوب است.
اخلاق يعني طرز نظام دادن به غرايز و ميلها و اين جهت در همه زمانها علي السويه است . 

علم اخلاق
 درگذشته گفتيم كه حكمت عملي منشعب مي شود به سه شعبه : شعبه اخلاق، شعبه نظام خانوادگي، شعبه نظام اجتماعي. ما بحث خود را به اخلاق اختصاص مي دهيم .
معمولا در مورد اخلاق مي گويند كه عبارت است از علم چگونه زيستن يا علم چگونه بايد زيست ، يا مي گويند : اخلاق مي خواهد به انسان پاسخ بدهد كه زندگي نيك براي انسان كدام است و آدميان چگونه بايد عمل كنند .
اين تعريف براي اخلاق صحيح است به شرط آنكه به صورت مفاهيم كلي و مطلق در نظر بگيريم، يعني به اين صورت كه انسان از آن جهت كه انسان است چگونه بايد زيست كند ، و زندگي نيك براي انسان از آن جهت كه انسان است كدام است؟
اما اگر به صورت فردي در نظر بگيريم كه يك فردي در نظر بگيريم كه يك فرد از آن نظر كه براي خودش مي خواهد تصميم بگيرد و بس ـ كه عين اين تصميم را از ديگري جايز نمي شمارد ـ اين تعريف صحيح نيست.
به علاوه يك معني و مفهوم ديگر در متن اخلاقي بودن يك كار مندرج است و آن اينكه چگونه بايد زيست كه با ارزش و مقدس و متعالي باشد ؟ يعني ارزش داشتن و برتر از فعل عادي بودن، جزء  مفهوم فعل اخلاقي است .
از اين رو برخي از مكتبها هر چند مدعي سيستم اخلاقي هستند، سيستم اخلاقي ندارند. آن مكتبها درباره «چگونه بايد زيست »سخن گفته اند، سيستم اخلاقي ندارند. گفتيم همه بايدها را نمي توان جزء حكمت عملي ـ كه اخلاق يك ركن اساسي آن است ـ به شمار آورد . در حقيقت آنچه مربوط به اخلاق است تنها اين نيست كه « چگونه بايد زيست »، بلكه اين است كه « براي اينكه با ارزش و مقدس و متعالي زيست كرده باشيم چگونه بايد زيست».
در اينجا يك ملاحظه ديگر هم هست كه لازم است يادآوري شود و آن اينكه معمولا مي گويند اخلاق ،  دستور چگونه زيستن را در دو ناحيه به ما مي دهد : يكي در ناحيه چگونه رفتار كردن و ديگر در ناحيه چگونه بودن. در حقيقت چگونه زيستن دو شعبه  دارد : شعبه چگونه رفتار كردن و شعبه چگونه بودن . چگونه رفتار كردن مربوط مي شود : به اعمال انسان ـ كه البته شامل گفتار هم مي شود ـ كه چگونه بايد باشد ، و چگونه بودن مربوط مي شود به خويها و ملكات انسان كه چگونه و به چه كيفيت باشد . در اين بيان چنين فرض شده كه به هر حال انسان يك چيستي و يك ماهيت دارد ماوراي رفتارها و ماوراي خويها و ملكاتش ؛ اخلاق سرو كار با ماهيت انسان ندارد .
ولي بنا بر نظريه اصالت وجود از يك طرف ، و تاثير رفتار در ساختن نوع خلق و خوي ها و نقش خلق و خوي ها در نحوه وجود انسان كه چه نحوه وجود باشد ، در حقيقت اخلاق تنها علم « چگونه زيستن» نيست، بلكه علم « چه بودن » هم هست .

ماهيت ارزشهاي اخلاقي
 امروز اصطلاحي است كه ما به بعضي چيزها مي گوييم ماديات و به بعضي مي گوييم معنويات. اولا بايد بدانيم تعريف صحيح اينها چيست و ثانيا اهميت كداميك از اينها براي بشر بيشتر است، به اين معني كه اگر امر داير شد ميان انتخاب يكي از اينها كداميك را بايد انتخاب كند ، ثالثا رابطه ميان اينها چيست؟
اما اول؛ ماديات را به سه صفت مي توان مشخص كرد :
الف ـ  محسوس و ملموس است، با چشم ديده مي شود و با دست قابل لمس است و يا با يكي ديگر از حواس ظاهر قابل درك است. از اين قبيل است آب ونان و لباس و مسكن و فرش و خوراكي و عطريات و همسر .
ب ـ ماديات قابل توزين است، دارنده آن شيئي ذي وزن يعني شيئي كه تحت تأثير قانون جاذبه عمومي است دارد ، يا لااقل تعلق دارد به امور محسوس و ذي وزن مثل حق الامتياز يك شركت يا حق طبع كتاب. حتي هوا و نور هم وزن دارند .
ج ـ خاصيت سوم اين است كه مشت پركن است ، مقصود اين است كه ظرف پذير است به معني اينكه ظرف خود را پر مي كند ، به هر اندازه كه در آن ظرف گنجايش داشته باشد . يك قطره را هم كه به دريا بريزند يا از دريا بردارند ، از اين نظر تأثير دارد ولو تأثيرش نامحسوس باشد .
امور معنوي نظير علم و ايمان و ملكات فاضله اخلاقي از قبيل حلم و تواضع وجود و نظر بلندي و مهرباني و شجاعت و استقامت ، نه محسوس و ملموس اند و نه از صفات و عوارض يك شي ء محسوس و ملموس اند و نه وزن دارند؛ يعني دارنده آنها اگر درياي علم باشد و كوه حلم و دنياي استقامت و چشمه محبت ، يك گرم بر وزنش از اين نظر افزوده نمي شود و نه جاي آنها در وجود انسان تنگ مي شود .
علي ( ع ) فرمود : كل اناء يتضيق بما فيه الا اناء العلم فانه يتسع .
از جهات تفاوت امور مادي و معنوي يكي اين است كه امور مادي با پول يا زور قابل به دست آوردن است . آب و نان و مسكن و لباس و مركب و همسر و امثال اينها را مي توان با قدرت يا پول به دست آورد، به خلاف امور معنوي . امور معنوي با پول قابل خريد و فروش نيست و با زور قابل تصاحب و اغتصاب نمي باشند . پول يا زور در تحصيل شرايط امور معنوي دخيل است . بديهي است كه يك آدم پولدار مي تواند كتاب بخرد ،حق التعليم بدهد ،فراغت براي درس خواندن داشته باشد نه يك آدم بي پول؛ اگر چه از نظر ديگر، خود پول مانع عالم شدن و مانع آدم شدن است و گفته اند و صحيح هم گفته اند كه علم در فقر است و در غربت ،زيرا علم فراغ خاطر و تمركز قوا مي خواهد و به قول خليل بن احمد : لايعطيك بعضه حتي تعطيه كلك .
ولي امور معنوي را بايد با همت و اراده و مجاهده كسب كرد و نمي شود با پول خريد ، حتي از اين نظر با سلامت نيز تفاوت دارد . سلامت را نمي توان خريد ولي تمام موجبات آن را ـ نه شرايط آن را ـ مي توان خريد،  اما علم مثلا ، شرايطش خريدني است ولي موجبات اصلي اش اكتسابي است . همچنين است اخلاق عالي ،همت ، اراده، استقامت، حلم و قدرت تحليل و هضم خشم ( كظم غيظ ) ، شخصيت اخلاقي، كرامت نفس، شجاعت ، ايمان و امثال اينها . 
پاره اي از چيزها در ميان بشر مقدس شمرده مي شود . بعضي از اين مقدسات، مذهبي است مثلا آب رودخانه گنگ براي هندوها و كعبه و بيت المقدس براي مسلمين، و بعضي ملي است مانند پرچم و وطن، و بعضي جهاني و عمومي است مانند صلح و عدالت و آزادي و حقوق بشر .
امر مقدس يعني امري كه خود بذاته و يا آن چيزي كه اين امر مقدس نشانه آن است داراي نوعي تقدس و برتري و پاكي و نزاهت است و انسان بايد آن را تنزيه و تقديس كند , يعني مراسمي انجام دهد كه حاكي از قداست آن چيز باشد . حس تقديس يك حس فطري است در بشر و به عقيده ما ناشي از معرفت فطري بشر به ذات قدوس مطلق است . به هر حال چنين حسي در بشر هست و عملا ديده مي شود كه برخي امور را تقديس مي كند .
چيزي كه مقدس شمرده شد طبعا از فداشدن ابا دارد و فدا مي طلبد ، يعني او بايد محفوظ بماند و اشياء ديگر بايد فداي او بشوند . مثلا مال، مطلوب و مورد نياز بشر است اما مقدس نيست . بشر مال را فداي خود مي كند و نه خود را فداي مال . يعني فدا شدن مال براي انسان را مي پسندد و نه فداشدن انسان را براي مال . اما مقدسات چيزهايي است كه اگر بشر خود را فداي آنها بكند، از نظر خود بشر به مقام عالي نائل شده است . پس مقدسات يعني امور برتر از انسان كه انسان بايد فداي آنها بشود نه آنها فداي انسان .
آن چيست كه برتر از انسان است؟ خواهند گفت انسانيت؛ يعني انسان فقط فداي انسانيت بايد بشود نه چيز ديگر.  همچنان كه در باب جهاد گفتيم انسان را فقط به خاطر ارزشهاي انساني مي توان كشت نه به علت ديگر.
پس مقدسات چيزهايي است كه مقام معبوديت انسان را دارد و انسان تنها در برابر معبود خود فدا مي شود . اين است كه امروز مسأله حق پرستي، آزادي پرستي ، عدالت پرستي، صلح پرستي كه مافوق حق دوستي، آزادي دوستي ،عدالت دوستي ، صلح دوستي است مطرح است . به هر حال هيچ ايدئولوژي از تقديس و پرستش خالي نيست.
اما از نظر اسلام تنها يك موجود است كه واقعا قدوس است ، مقدس است ، معبود است ، شايسته اخلاص است ، شايسته فدا شدن انسان در راه اوست ، و تنها در آستان اوست كه فداشدن ضايع شدن نيست بلكه بقا و حيات است ( ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون ) ، ساير امور از آن نظر مقدسند كه به او انتساب دارند و از ناحيه او هستند و مورد رضايت او مي باشند . عليهذا همه مقدسات جهاني ، مذهبي ، ملي مي تواند مقدس باشد اگر در مسير رضاي او قرار گيرند . مقدس بالذات يك چيز است ، ساير اشياء مقدس بالعرض اند . بلكه احساس پرستش وطن ، پرچم ، شخص يعني قهرمان ، آزادي، عدالت و غيره ناشي از احساس تقديس و پرستش كمال مطلق يعني ذات حق است كه پرستش واقعي است و در مسير حركت فطري و طبيعي انسان است و اثر واقعي دارد يعني قرب واقعي ايجاد مي كند و به دنبال خود ربوبيت و خداوندگاري مي آورد كه : « العبودية جوهرةكنهها الربوبيه » .
خداوند به عنوان آخرين مقصد و عاليترين هدف به واسطه نحوه وجود ذات مقدسش به نحوي است كه مي تواند به همه چيز يك جنبه قداست بدهد و همه چيز را از يك جنبه خاص مقدس نمايد . تمام كارهاي مورد ابتلاي انسان از آن جهت كه در يك طرف ، رضاي او خوابيده است جنبه تقدس پيدا
مي كند  .

ماهيت عادت و ملكات اخلاق
 مسأله « ْتأثير عمل» با مسأله « عادت » ارتباط دارد . بحث عادت ، يك بحث خيلي جالبي است ، بحثي است روحي و به سود روحيون و الهيون كه غالبا به آن توجه نمي كنند . عادت چيست ؟ چطور است كه يك جماد هيچ وقت عادت نمي كند ولي يك موجود زنده عادت مي كند ؟ از گياه گرفته تا حيوان و انسان؛ و هر چه حيات كاملتر بشود مسأله عادت قويتر مي شود . مثلا اگر يك سنگ را به طور مكرر به هوا پرتاب كنيم، براي آن عادت پيدا نمي شود و به اين وضع عادت نمي كند ، بلكه تنها منفعل است و اثري را مي پذيرد؛ يعني اين كه عادت كند خودش را با اين كار منطبق كند به طوري كه بعدا خودش اين كار را انجام دهد ، در كار نيست . ولي موجود زنده خصلت عادت دارد، يعني خودش را از درون طوري مي سازد كه بتواند با شرايط جديد سازگار بشود و از درون خودش، خودسازي مي كند و خودش خودش را طوري مي سازد كه شرايط جديد او را از بين نبرد، حتي گاهي عضو جديد براي خودش مي سازد ؛ و اين خصلت عجيبي است در موجود زنده و اصالت حيات را مي رساند و نشان مي دهد كه حيات يك نيروي سوار بر ماده و حاكم بر ماده است و به قول حكما صورت جوهري حاكم بر ماده و متصرف در ماده است.
 مثلا يك حيوان اگر محيطش را عوض كنيم و محيط جديد مقتضيات جديدي داشته باشد ، مي بينيم كه اين حيوان از درون خودش به طور خودكار يك وضعي به وجود مي آورد كه بتواند با وضع جديد زندگاني كند و حتي گاهي عضوي به وجود مي آورد .
 اين مطلب را مرحوم حاج ميرزا علي آقا شيرازي از شيخ الرئيس نقل مي كردند ولي من خودم الان يادم نيست در جايي از كلمات شيخ ديده باشم ، شايد در كتب طبي شيخ چنين مطلبي هست . به هر حال ايشان از شيخ نقل مي كردند كه : ديده شده است كه بعضي مرغها كه بدون خروس زندگي مي كردند و احتياج داشتند كه خودشان از خودشان دفاع كنند ، كم كم آن سيخك پشت پايش رشد مي كند و مانند خروسها مي شود تا در موارد لزوم براي دفاع از خودش استفاده كند و آن را مانند سر نيزه اي بر سر و سينه دشمن بزند . اين مطلب به اين معني است كه وقتي حيوان خودش را مواجه با دشمن مي بيند فكر و نفس او و به قول شيخ اشراق « رب النوع » يا بالاخره يك قوه مدبر او را به وسيله جديدي مجهز مي كند . در مورد دستهاي خاركنها كه به مقتضاي كار پوستهايش كم كم خشن و مانند چرم مي شود كه به آساني مي تواند هر نوع خاري را با دست خرد كند ، معمولا گفته مي شود « عادت » كرده است ؛ يعني چه ؟ يعني با خار سر و كار داشته و كم كم در برابر آن مقاوم شده ؟ چرا يک جماد ( مثلا پارچه ) اگر با چنين وضعي مواجه شود عادت نمي کند و مقاوم نمي شود ، بلكه پاره خواهد شد ، و اين موجود زنده عادت مي كند ؟ روح پوست بدن را جوري مي سازد كه بتواند مقاومت كند .
    تنها حرفي كه آمدند گفتند اين بود كه نياز اين حالت را به وجود مي آورد . جوابش خيلي روشن است . نياز از آن جهت كه نياز است نمي تواند به وجود آورنده چيزي باشد، چون نياز يعني احتياج و احتياج خودش واقعيتي نيست . بله ، احتياج زمينه قابلي را به وجود مي آورد ، ولي زمينه فاعلي كه به اين جور چيزها به وجود نمي آيد . صحبت از علت اين گونه تصرفات است و اين كه به وجود آورنده اين « تطبيق با شريط » چيست ؟ مرتب مي گويند : احتياج ، احتياج ، ما هم قبول داريم كه اين كارها در زمينه احتياج به وجود مي آيد ، ولي صحبت در اين است كه فاعل چيست ؟ احتياج كه نمي تواند فاعل باشد . خوب ، اگر اين جور است ، اين پارچه هم مثلا احتياج دارد كه محكمتر باشد و پاره نشود ، چرا در آن مقاومت به وجود نمي آيد ؟ موجودهاي مرده و جامد چنين نيستند و اين خيلي روشن است و احتياج به استدلال هم ندارد ، و حتي اگر ما در يك جايي ديديم موجود جامدي از خودش و خود به خود شرايط مناسبي براي خودش به وجود آورد ، اين دليل بر اين مي شود كه بر آن هم يك قوه خاصي حاكم است . اين خودش يك اصل اساسي و يك اصل بسيار خوبي است . پس مسأله عادت باز همان مسأله تأثير عمل به طور كلي در روح و قوه حيات از يك سو و تأثير قوه حيات در عمل از سوي ديگر [است ] يعني اينها در واقع از يك باب است . ملكات روحي هم كه انسان پيدا مي كند در جهت آن عمل است . اگر عمل ، عمل نيك باشد ملكات هم در جهت آن عمل است و اگر فاسد باشد باز ملكات روحي در جهت آن عمل است ؛ اين را ما مي گوييم « عادت » .پس معلوم شد كه ريشه اصل « بل ران علي قلوبهم ما كانوا يكسبون » اصل انطباق با محيط است ؛ يعني اصل انطباق با عمل را مي توان فرعي و شاخه اي از اصل انطباق با محيط دانست و يا هر دو را شاخه اي از يك اصل عامتر و كلي تر .

ماهيت ملكات روحي
 يك مطلب اين است كه ماهيت ملكات روحي در انسان چيست ؟ معمولا اين جور فكر مي كنند كه ملكات روحي يك كيفيات نفساني هستند نه از سنخ علم . مثلا مي گويند : ملكه  شجاعت ، ملكه تقوا ، ملكه عدالت ؛ يعني يك امري ماوراء علم ، يك كيفيت و خصوصيتي كه خيلي هم قابل تعريف نيست . ارسطو هم كه آمده در مقابل افلاطون قيام كرده همين را گفته است . افلاطون و سقراط معتقد بودند كه همه فسادها از جهل و ناداني برمي خيزند و با آميزش حكمت و معرفت مي توان جامعه را اصلاح كرد . در حديث هم هست : « علموهم و كفي » . حالا ممكن است اين حديث در مورد خاصي وارد شده باشد ولي اگر تعميم بدهيم مثل نظر آنها مي شود كه فقط آموزش است و پرورش در كار نيست . ارسطو آمد مسأله تربيت و پرورش را مطرح كرد ، گفت : نه ، معلم به تنهايي كافي نيست براي انسان ، تربيت يعني ايجاد ملكات متناسب هم لازم است ، يعني هم بايد ْآموخت و هم بايد ملكات متناسب ايجاد كرد . علم جز علت است ,شرط است ، ولي كافي نيست . مثالهاي آن زياد است . مثلا شخص مي داند و جزم دارد كه كم بايد بخورد ، ولي سر سفره كه مي نشيند ، چون مبارزه با اين قوه شهواني براي او ملكه نشده است ، بي خيال مي خورد .
    در اينجا نظريه ديگري هم مي شود ابراز كرد كه به نوعي جمع بين نظريه ارسطو و افلاطون است و آن اين كه ملكات، ازدياد علم است . علم مراتب دارد ، يعني اين چيزي كه ما در شعور آگاهمان به آن « علم » مي گوييم يك درجه اي از علم است ؛ انسان وقتي زياد ممارست مي كند بر يك چيزي [ و آن چيز براي او ] ملكه مي شود، آن علم است كه رسوخ بيشتري پيدا كرده است ؛ همان حرفي كه آن آقايان  حكما مي گويند كه انسان وقتي عملي را انجام مي دهد روحش صورت آن را مي گيرد . معلوم نيست كه آن صورت غيرصورت علمي باشد . آقاي طباطبايي روي اين مطلب خيلي تكيه دارند كه ملكات جز علم چيز ديگري نيست . مثلا انسان وقتي مي خواهد خط بنويسد، ممكن است قانون خط را به درست ياد داد كه الف بايد چطور و ب چطور باشد و قاعده اش چيست، به طوري كه بتواند به ديگران هم درس بدهد، ولي در مقام عمل ، خودش نمي تواند يك الف درست بنويسد ، اما وقتي تكرار مي كند، كم كم قادر مي شود آنچه را كه مي داند به وجود بياورد . اين امر نيست مگر براي اين كه در اثر عمل عملش فزوني پيدا مي كند به طوري كه مي تواند اين كار را با دقت انجام دهد , جز اين نيست كه عملش بيشتر شده است .
    يك مثال ديگر : شخصي هست كه زباني را مي داند و شخص ديگري هست كه با أن زبان حرف مي زند ؛ فرق ايندو چيست ؟ مثلا اگر از ما بپرسند در زبان عربي براي فلان مفهوم چه كلماتي وجود دارد ، ممكن است بعد از فكر و تأمل جمله اي درست كنيم، ولي در عين حال نمي توانيم حرف بزنيم ، يا اگر هم حرف بزنيم خيلي كند حرف مي زنيم ، ولي بعد از آن كه مدتي مكالمه كرديم برايمان ملكه مي شود ، وقتي براي ما ملكه شد حتي بدون توجه مثل زبان فارسي كلمات را ادا مي كنيم ، مي گوييم براي ما ملكه شد ه . آيا ملكه جز اين است كه علم ما افزوده شده است ، يعني آن قدر حضور ذهن پيدا كرده ايم كه احتياج به تروي و تأمل نداريم ؟ ما در اينجا امري ديگري غير از علم نداريم كه بگوييم ما يك ملكه زبان در اينجا داريم كه آن ملكه عير از علم است . وقتي زبان براي ما عادت مي شود معنايش اين است كه علم به حداكثر رسوخ پيدا مي كند .
    حال اگر مطلب اين جور باشد ، ممكن است كسي در مقام توجيه حرف سقراط برآيد و بگويد منظور او كه مي گفت : « علمواهم و كفي » تنها علم در مرتبه شعور ظاهر نيست ، بلكه آن ملكاتي هم كه ارسطو مي گويد در درجات قوي علم است . حديثي از حضرت صادق ( ع ) هست كه آقاي طباطبائي خيلي به آن تكيه مي كند : « ماضعف بدن عما قويت عليه النيه » هر كاري را كه انسان نمي تواند به دليل اين است كه نمي داند ، نيت و قصدش را ندارد ، چون قصدش فرع بردانستن است . انسان اگر واقعا به مرحله علم برسد كه مي تواند پرواز كند ؛ پرواز مي كند , يعني تأثير علم تا اين حد است . علمش پيدا نمي شود . به عبارت ديگر مسأله ايمان مطرح است . انسان به هر چيزي ايمان پيدا كند همان كار را مي تواند انجام دهد . 1

فرق تربيت و اخلاق
تربيت با اخلاق تفاوتي دارد ، با اينكه اخلاق هم خود نوعي تربيت است و به معني كسب نوعي خلق و حالت و عادت مي باشد . فرق بين تربيت و اخلاق چيست ؟
تربيت مفهوم پرورش و ساختن را مي سازد و بس . از نظر تربيت فرق نمي كند كه تربيت چگونه و براي چه هدفي باشد . يعني در مفهوم تربيت ، قداست نخوابيده كه بگوئيم « تربيت » يعني كسي را آنطور پرورش بدهند كه يك خصايص مافوق حيوان پيدا كند ، بلكه تربيت جاني هم تربيت است ، و اين كلمه در مورد حيوانات نيز اطلاق مي شود . يك سگ را هم مي توان تربيت كرد ، اعم از اينكه تربيت شود براي اينكه با صاحبش رفتار خوبي داشته باشد ، يا براي گله كه گرگ را بگيرد و يا براي اينكه خانه را پاسباني كند . همه تربيت است . اين لژيونهايي كه اغلب كشورهاي استعماري از افراد جاني تأسيس مي كنند و اينها را كمي هم به اصطلاح جاني تر بار مي آورند كه با كي از هيچ چيز نداشته باشند و هر فرماني را بدون اينكه فكر كنند در چه زمينه اي است اجرا كنند ، كارشان تربيت است . اما در مفهوم «اخلاق» قداستي نهاده شده است ، و لهذا كلمه « اخلاق »را در مورد حيوان به كار نمي برند . مثلا وقتي اسبي را تربيت مي كنند ، نمي گويند كه به او اخلاق تعليم مي دهند . اخلاق اختصاص به انسان دارد و در مفهومش نوعي قداست خوابيده است . لذا اگر بخواهيم با اصطلاح صحبت كنيم بايد بگوييم فن اخلاق و فن تربيت يكي نيست و دوتاست و فن تربيت وقتي گفته مي شود كه منظور مطلق پرورش باشد به هر شكل ؛ اين ديگر تابع غرض ماست كه طرف را چگونه و براي چه هدفي پرورش دهيم . اما علم اخلاق با فن اخلاق امري تابع غرض ما نيست كه بگوئيم اخلاق بالاخره اخلاق است ، حال هر جور كه ما بار بياوريم . نه ، در مفهوم اخلاق نوعي قداست خوابيده است ( كه بايد ملاك و معيار قداست را به دست آوريم .)1

تربيت و صنعت
 « تربيت » ساختن نيست آنطور که مثلا خانه اي را مي سازند که اجزاء و اشيائي را هم ترکيب مي کنند و نظمي ميانشان برقرار مي سازند ، بلکه از نوع پرورش يک موجود زنده يعني فراهم کردن زمينه رشد استعدادي که در موجود زنده هست مي‌باشد، آنچنان که گلها و درختها را رشد و پرورش مي دهند، که البته در پرورش انسان مسائل بيشتري وجود دارد. مثلا در گلها و درختها نمي شود يک استعداد را پرورش داد و استعداد ديگري را راکد گذاشت ، ولي در انسان اين جهت ممکن است که يک استعداد از استعدادهاي انسان پرورش يابد و استعدادهاي ديگر پرورش نيابد و اين خود منشأ عدم تعادل در انسان بشود ، و بنابراين ضرورت دارد که در پرورش انسان تعادلي ميان همه استعدادهاي طبيعي باشد که فعلا اين بحث مطرح نيست.
گفته شد که تربيت ، ساختن و از نوع صنعت نيست ، صرف پرورش است . ممکن است کسي چنين بگويد که قسمتي از تربيت ، پرورش است و قسمت ديگر ساختن ، و يا لااقل بگويد اينجا دو نظريه است :[ نظريه علماي قديم و نظريه علماي جديد غرب] .

تربيت از نظر علماي قديم
 از نظر علماي تربيت قديم در اين جهت شک و ترديدي نبود که قسمتي از اخلاقيات را بايد در وجود بشر تکوين کرد و به اصطلاح علماي اخلاق بايد فضائل را به صورت ملکات در انسان ايجاد نمود . از نظر علماي قديم آدم تربيت شده آدمي بود که آنچه که فضيلت ناميده مي شود ، در او به صورت خوي و ملکه درآمده باشد و مادامي که يک فضيلت به صورت ملکه در نيامده باشد يا به طبيعت ثانوي انسان بدل نشده باشد « حال » است نه فضيلت ، زيرا امري زايل شدني است ؛ بايد ملکه شود تا زوالش مشکل باشد.
ولذا در اخلاق همواره صحبت از ملکه فلان صفت است ، في المثل ملکه شجاعت، ملکه سخاوت .
 علماي قديم در تعريف عدالت مي گفتند : عدالت ملکه تقوا و پرهيزکاري است ، يعني تقوا و پرهيزکاري براي انسان ، ملکه شده باشد ، و حتي مي گفتند انسان آنوقت داراي اخلاق فاضله است که در عالم خواب هم ضدآن اخلاق از او صادر نشود .مثلا آنقدر راستگو باشد که حتي در عالم خواب هم دروغ نگويد .(1) و براين اساس است که اهتمام زيادي مي شود که تربيت در سنين کودکي صورت گيرد . اصلا گفته مي شود : تربيت ، فن تشکيل عادت است . روحيه انسان در ابتدا حکم ماده شل و قابل انعقادي مثل گچ را دارد که ابتدا که آن را در آب مي ريزند شل است و بعد سفت مي شود . وقتي اين ماده شل است آن را در هر قالبي بريزيم به همان شکل در مي آيد . مي توان آن را به صورت انسان درآورد يا به صورت خوک و يا خروس . در هر قالبي که بريزيم همينکه سرد شد همان شکل را مي گيرد و سفت مي شود . مي گويند روح انسان در زمان کودکي حالت قابل انعطافي دارد و مانند همان ماده شل است ، و هر چه انسان بزرگتر شود قابليت انعطاف آن کمتر مي شود . اينکه گفته اند : « العلم في الصغر کالنقش في الحجر » اختصاص به علم ندارد، بلکه بايد گفته شود :التربية في الصغر کالنقش في الحجر. البته علماي امروز هم به تربيت دوران کودکي بيشتر اهميت مي دهند .
 بچه اي که در کودکستان است ، از بچه دبستان ـ و بچه دبستان از نوجوان دبيرستان ، و نوجوان دبيرستان از جوان دانشگاه ـ جنبه پذيرشش بيشتر است . انسان در سن پنجاه سالگي شخصيتش منعقد
مي شود . البته مبالغه نبايد کرد . انسان يک موجود قابل تغيير و قابل توبه و بازگشت است و ممکن است در سن صدسالگي هم خود را تغيير دهد. ولي شک نيست که حالات روحي کم کم ملکه مي شود برگرداندن آنها دشوار مي گردد.
1 ـ مرحوم آقا شيخ عبدالکريم حائري مي گفتند من حتي اگر در خواب هم زن نامحرم ببينم چشمهايم را مي بندم .

تفاوت اخلاق و رفتار
اخلاق که عبارت است از يک سلسله خصلتها و سجايا و ملکات اکتسابي که بشر آنها را به عنوان اصول اخلاقي مي پذيرد ، يا به عبارت ديگر قالبي روحي براي انسان که روح انسان در آن قالب و در آن کادر و طبق آن طرح و نقشه ساخته مي شود ، و چگونگي روح انسان است که چگونه بايد باشد ، يک امر ثابت و مطلق و همگاني و هميشگي است ، ولي رفتار انسان که عبارت است از پياده کردن همان روحيات در خارج ، در شرايط مختلف ، مختلف مي شود ، و بايد هم مختلف بشود ؛ و به عبارت ديگر مظاهر و مجالي اخلاق انساني در شرائط مختلف ، مختلف است ، در يک جا انسان بايد يک جور عکس العمل نشان بدهد ، در جاي ديگر جور ديگر ؛ نه اينکه انسان در يک جا بايد يک جور باشد و در جاي ديگر جور ديگر . خيلي فرق است بين اينکه بگوئيم بشر خودش در هر عصري يک جور بايد باشد غير از جوري که در عصر ديگر بايد باشد ، و در هر منطقه اي يک جور بايد باشد غير از جوري که در منطقه ديگر بايد باشد ، و اينکه بگوييم انسان مي تواند آنچنان شخصيت عالي يي داشته باشد که در همه جا يک جور باشد ولي مظاهر رفتارش در زمانهاي مختلف و شرايط مختلف متفاوت باشد .

مفهوم دموکراسي در اخلاق
]اينكه[ در اخلاق نيز مانند سياست بايد اصول آزادي و دموکراسي حکمفرما باشد ؛ مطلب صحيح و درستي است ؛ يعني انسان بايد با غرايز و تمايلات خود مانند يک حکومت عادل و دموکرات با توده مردم رفتار کند .
    ولي عده اي آنجا که پاي مسائل اخلاقي در ميان مي آيد يا آنجا که انسان در مقابل خودش قرار گرفته و بايد درباره رفتار خودش با خودش قضاوت کند ، عمدا يا سهوا دموکراسي را با خودسري و هرج و مرج و بي بندوباري اشتباه مي کنند .
دموکراسي در اخلاق غير از هرج و مرج اخلاقي است ، همان طوري که دموکراسي در سياست نيز غير از هرج و مرج است. در سياست سه نوع حکومت ممکن است : حکومت مستبدانه ، هرج و مرج ، دموکراسي . در اخلاق نيز چنين است . اين مسأله انسان را به ياد مسأله آزادي فرد و قدرت دولت در فلسفه سياسي مي اندازد . آزادي افراد به جاي خود ، قدرت و استيلاي اجتماع و دولت قانوني نيز به جاي خود . دموکراسي بايد توأم با انضباط افراد و قدرت و تسلط اجتماع يا دولت که نماينده عموم است بوده باشد .

اراده اخلاقي وتقويت آن
بعضي ها اراده را از مقوله ميلها دانسته و خيال کرده اند اراده همان ميل بسيار شديد است . اراده يک قوه و نيروي ديگري است در انسان ، وابسته به عقل انسان است ، برخلاف ميل که وابسته به طبيعت انسان است. ميل از نوع کشش و جاذبه است که اشياء مورد نياز، انسان را به سوي خود مي کشند، و به هر اندازه که ميل شديدتر باشد ، اختيار از انسان مسلوبتر است ،يعني انسان در اختيار يک قدرت بيرون از خود است ؛ برعکس اراده که يک نيروي دروني است . انسان ، بااراده ، خودش را از تأثير نيروهاي بيروني خارج و مستقل مي کند . اراده هر مقدار که قويتر باشد ، بر اختيار انسان افزوده مي شود و انسان بيشتر مالک خود و کار خود و سرنوشت خود مي گردد.
اراده اخلاق تعبير ديگري از تسلط بر نفس و مالکيت نفس است .
پايه اخلاق اين است که اراده انسان قوي و نيرومند باشد؛ يعني اراده انسان بر شهوتش حکومت کند ، بر عاداتش حکومت کند، برطبيعتش غالب باشد . چطور؟ يعني شخص آنچنان با اراده باشد که اگر تشخيص داد که بايد اين کار را کرد ، تصميم بگيرد و هيچ طبيعتي نتواند جلو او را بگيرد . مثلا همان اولي که نماز برشخصي تکليف مي شود و يا تشخيص مي دهد که نماز براي او خوب است و بعد از اين بايد سحرها حرکت کند و نماز بخواند ، دعا کند ، استغفار کند ، از خداوند استعانت بجويد و کمک بگيرد، هنگام خواب يکدفعه بلند مي شود . طبيعتش به او مي گويد بخواب، استراحت کن .دلش مي خواهد بخوابد ،خوابش هم مي آيد و از خوابيدن لذت مي برد. در اينجا اگر اراده قوي و نيرومند باشد بر طبيعت غلبه مي کند ، فورا از جا بر مي خيزد و نماز مي خواند . يا اگر احساس کرد که کم خوردن خوب است، وقتي سر سفره مي نشيند ، مقداري که مي خورد مي بيند باز هم اشتها دارد ( مخصوصا ما ايراني ها که به پرخوري عادت کرده ايم، اتساع معده داريم، هميشه بيش از اندازه اي که احتياج داريم غذا مي خوريم ) ،احساس مي کند که هنوز گرسنه است و باز هم ميل دارد عقل به او حکم مي کند ديگر نخور، همين مقدار خوردي کافي است. طبيعت مي گويد بخور! اراده قوي است، نمي گذارد بخورد. يا در مورد عادتها ، مي فهمد که سيگار کشيدن برايش بد است، ضرر بدني دارد، ضرر اخلاقي دارد ، ضرر مالي دارد . اگر با اراده باشد تصميم مي گيرد که ديگر سيگار نکشد و نمي کشد ، يعني اراده بر عادت غلبه مي کند . اما اگر اراده نداشته باشد ، عادت غلبه مي کند .
اخلاق معنايش اين است که انسان اراده خودش را بر عادات ، بر طبايع غلبه بدهد؛ يعني اراده را تقويت کند بطوري که اراده بر آنها حاکم باشد. حتي اراده بايد بر عادات خوب هم غالب باشد چون کار خوب، اگر کسي به آن عادت پيدا کرد خوب نيست . مثلا ما بايد نماز بخوانيم اما نبايد نماز خواندن ما شکل عادت داشته باشد . از کجا بفهميم که نماز خواندن ما عادت است يا نه ؟ بايد ببينيم آيا همه دستورات خدا را مثل نماز خواندن انجام مي دهيم ؟ اگر اين طور است ، معلوم مي شود که کار ما بخاطر امر خداست. اگر ربا را ميخوريم ، نماز را هم با نافله هايش مي خوانيم ، اگر خيانت به امانت مردم مي کنيم ولي زيارت عاشورايمان هم ترک نمي شود ، ميفهميم که اينها عبادت نيست ، روي عادت است .
از امام روايت شده است : لاتنظروا الي طول رکوع الرجل و سجوده, هيچ وقت به طول دادن رکوع و سجود شخص نگاه نکنيد؛ يعني رکوعهاي طولاني و سجودهاي طولاني شما را گول نزند ، ممکن است اين از روي عادت باشد و اگر ترک کند وحشت کند . اگر خواهيد بفهميد اين شخص چگونه آدمي است ، در راستيها و امانتها امتحانش کنيد چون امين بودن عادت بردار نيست ، راست گفتن عادت بردارنيست مانند نماز خواندن.
پس اراده و اخلاق انسان بايد آنقدر قوي و نيرومند باشد که بر طبيعت انسان غالب باشد، بر عادت انسان غالب باشد که هر کاري را که انسان مي کند روي اراده باشد. حتي گويا فقها اين را نقل مي کنند  (اخلاقيون هم گفته اند ) که اگر مستحبي را هميشه انجام مي داديم، مدتي آن را ترک کنيم بگذاريم از سامان خارج بشود، بعد انجام بدهيم که از روي عادت انجام نداده باشيم بلکه از روي اراده انجام داده باشيم.
 
تفاوت تزکيه نفس و کشتن نفس
 در قرآن کريم، هم تعبير تزکيه نفس و هم تعبير نفس اماره آمده است . ظاهرا هر دو تعبير از مختصات قرآن کريم است . تعبير تزکيه مي رساند که نفس انسان کدورت ها و آلودگي هايي پيدا مي کند که احتياج به تزکيه و تطهير دارد. اماتعبير به نفس امارة بالسوء مي رساند که نفس ، انسان را به بدي و شر مي رساند قرآن  نمي گويد نفس داعيه بالسوء، زيرا ميخواهد بفرمايد که نفس امر و فرمان مي دهد و چنانکه مي دانيم امر و فرمان در جايي صادق است که علو و تسلطي در کار باشد. بعلاوه صيغه مبالغه بکار رفته است که شدت قدرت و استبداد و ديکتاتوري را  مي رساند.
اينجا سه پرسش پيش مي آيد:
يکي اينکه چگونه است که نفس به بدي فرمان مي دهد؟ آيا نفس ذاتا شرير است و جز شر چيزي نمي خواهد و يا اينکه ذاتا اين طور نيست بلکه در حالت خاص و به علل خاصي اين طور مي شود و
مي توان کاري کرد که فرمان بدي ندهد ؟
ديگر اينکه چطور است که نفس ، علو و تسلط پيدا مي کند و زمام را به دست مي گيرد؟ آيا ذاتا مسلط برانسان آفريده شده است يا نه، به علل خاصي طغيان مي کند و زمام قدرت را به دست مي گيرد و با ديکتاتوري تمام حکم مي راند؟
و ثالثا چه آنکه نفس را ذاتا شرير بدانيم و چه بالعرض و خواه آنکه ذاتا مسلط باشد يا به علل خاصي زمام را به دست بگيرد، از نظر تربيت سعادتمند چه راهي بايد پيش گرفت ؟ آيا بايد به نام لزوم پرورش استعدادهاي طبيعي جلو نفس را باز گذاشت ، يا بايد مطلقا آن را طرد کرد ، يا راه وسطي در کار است؟ اول، راه طرفداران آزادي اخلاقي خصوصا اخلاق جنسي است مثل فرويد و راسل ، دوم راه رياضت کشان است و سوم راه اسلام است.
اما پرسش اول. اگر فرض کنيم که نفس ذاتا شرير است، قهرا وظيفه انسان از نظر کسب سعادت اين خواهد بود که نفس را بکشد، آن را به اصطلاح اعدام کند و يا لااقل با او مانند يک دشمن محکوم، مانند يک برده اي که از دشمن گرفته مي شود ، مانند مجرمي که به حبس و اعمال شاقه محکوم مي شود و در اردوگاههاي کار اجباري از او بهره برداري مي شود رفتار کند . اين عقيده اي است که در حکمت و فلسفه هندي و مانوي و کلبي يوناني و برخي از رشته هاي فلسفي اروپاي جديد مثل فلسفه شوپنها ور ديده مي شود.
عقايدي که براساس زجر و شکنجه نفس و رياضتهاي شاقه پيدا شده غالبا از همين فکر سرچشمه مي گيرد، يعني هدف کشتن و معدوم کردن و لااقل اسير و برده و محکوم کردن (نه مانند محکوميت رعايا نسبت به حکومت بلکه مانند محکوم بودن زوري دشمن به حال اسارت) وجود مزاحم است. وظيفه انسان را در خلقت اين دانسته اند که با اين مزاحم بجنگد و آن را بکشد . اگر او را کشت و يا اسير کرد زهي سعادت، و اگر به دست او اسير و گرفتار شد بدا به حالش!  پس مسأله مسأله يک جنگ صلح ناپذير است و تز همزيستي مسالمت آميز در آن محکوم است و مانند دو جبهه و دو اردوي کمونيسم امپرياليسم است که طبق عقايد چينيهاي امروز آشتي ناپذيرند.
و اما اگر نفس را شرير بالذات ندانستيم بلکه گفتيم که نفس در حالات خاص و تحت تأثير علل خاص است که فرمان شرارت مي دهد، نفس شرير و گناهکار بالفطره نيست ، وظيفه بشر غير آن چيزي است که در بالا گفته شد ؛ راه نجات، مراقبت و اصلاح و تربيت نفس است نه کشتن آن . ( فرضا کشتن ممکن باشد).
آنچه از قرآن کريم استفاده مي شود اصلاح و تزکيه و تهذيب نفس است نه کشتن آن . قرآن همان طور که تعبير نفس اماره دارد ، تعبير به نفس لوامه و مطمئنه نيز دارد. اين خود مي رساند که نفس انسان ممکن است اماره بالسوء باشد، ممکن هم [هست ]لوامه و مطمئنه باشد . به رسول اکرم(ص) منسوب است که فرمود : شيطاني اسلم بيدي . به علاوه تعليمات اسلام هرگز براساس زجر نفس و رياضتهاي شاقه نيست . در اسلام تعبير جهاد نفس آمده است ، اما جهاد معني قتل نمي دهد . جهاد، کوشش و مبارزه است . از متن اسلام هرگز نمي توان اين مطلب را استفاده کرد که مخالفت با خواسته هاي نفس از آن جهت که خواسته نفس است لازم است . هرجا که بايد باخواسته نفس مخالفت کرد جايي است که علت خاصي ، فردي يا اجتماعي، ايجاب کرده است.
يکي از مسائلي که قابل انکار نيست  اين است که متصوفه و زاهد مآبان ما کم و بيش تحت تأثير عقايد هنديان و مانويان و يونانيان کلبي واقع شده اند و فلسفه زجر نفس را اشاعه داده اند .
1 ـ  بعدا خواهيم گفت که اين اصلاح منحصر است به اينکه انسان به مرحله عاليتر و حيات عاليتر ارتقاء پيدا کند و در اينجاست که اماته نفس به معني عبور به مرحله عاليتر نه به معني از حيات نفس کاستن و به مرحله پايين تر سقوط کردن صادق است. يا ايها الذين امنوا استجيبوالله و للرسول اذا دعاکم لمايحييکم...قد احيا عقله و امات نفسه.
مولوي بسيار خوب موضوع اين موت را تشريح کرده است : از جمادي مردم و نامي شدم ... اماته نفس از نظر معارف اسلامي تکامل و صعود به حيات عاليتر و ترک حيات داني تر است ، اما ترک داني حذف و اعدام آن نيست بلکه اشتداد وسلب جنبه هاي عدمي و نقصي است .
2 ـ هرجا که مجاهدت لازم است آنجا نفس را از لحاظ هدف و تصعيد و متوجه بالا کردن بايد ورزش و رياضت داد .
كشتن نفس ونفس کشي يک تعبير رايج و شايعي شده ولي توجه دقيق در کلمات بزرگان مي رساند که مقصود آنها از کشتن نفس شکنجه دادن و زجر دادن تا حدي که قواي نفس به کلي تحليل برود نيست، بلکه مقصودشان موت نسبي است يعني تکامل، همانطوري که مولوي مراتب موت و حيات را در اشعار معروف خود بيان مي کند و مي گويد :
از جمادي مردم و نامي شدم     از نما مردم زحيوان سر زدم
مردم از حيواني و آدم شدم    پس چه ترسم کي زمردن کم شدم
بارديگر من بميرم از بشر       پس برآرم از ملائک بال و پر
بار ديگر از ملک پران شوم     آنچه اندر وهم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم،چون ارغنون    گويدم کانااليه راجعون
مولوي و امثال او همواره دم از عشق و حرکت مي زنند ، کمال را در پيمودن راه عشق مي دانند نه در زجر و رياضت . تصور آنها اين نيست که سعادت در گرو کشتن يک وجود مزاحم است به نام نفس . سعادت را در سير صعودي و طي اطور وجود مي دانند . از اين رو ميراندن نفس مفهوم عبور از عالم نفس به عالم جان را مي دهد . در کلمات اميرالمؤمنين ( سلام الله عليه ) است : قداحيا عقله و امات نفسه .
1 ـ اين گونه تزکيه و ميراندن نفس مفهوم از ميان بردن قوه اي را نمي دهد ، بلکه مفهوم رفع مانع و برداشتن و آزادي شدن از قيود و پايبندهاي مادي از قبيل جاه و مقام و پول را مي دهد ، انسان حالت نيرويي را پيدا مي‌کند که آزاد شده باشد .به عبارت ديگر مربوط است به عرضه داشتن هدفهاي بالاتر و متوجه کردن نفس به هدفهاي عاليتر که نامش تقرب و قصد قربت و اخلاص لله است .
همچنين وارد شده : « موتوا قبل ان تموتوا » و همچنين :» اخرجوا من الدنيا قلوبکم من قبل ان تخرج منها ابدانکم »
تزکيه نفس اگر به صورت آزادي از قيود و علائق مادي و اسارت شهوات و جاه و مقامها باشد يعني به صورت پاره کردن اين افسارها باشد، حالت آزاد شدن يک نيرو را به خود گيرد، نظير آزادشدن نيروي اتم يا نيروهاي مادي ديگر که در جهان است ، به شکل يک قدرت تجلي مي کند . لهذا ديده مي شود اشخاصي مانند مولوي يا حاج ميرزا حبيب رضوي که ترک علائق کردند و از جاه و مقام گذشتند و به آنها تيپا زدند، از حالت جمود و خمود و افسردگي و رخوت درآمدند و بر نيروي معنوي و عرفاني آنها افزوده شد ، به قول خودشان ديوانه شدند . در اشعار عرفاني آنها يک نوع موج و حرکت و طغيان و قدرت ديده مي شود که در کلمات يک حکيم مثلا ديده نمي شود ، برخلاف آنکه تزکيه نفس به صورت سرکوب کردن علائق يعني ميلها باشد که حالت مردگي به خود مي گيرد .
پس اينکه گفته مي شود « غلام همت آنم که زير چرخ کبود ـ زهر چه رنگ تعلق بگيرد آزاد است » بايد توضيح و تفسير شود که نفس علائق، حيات است و کمال ؛ آنها مهار قيد نيست، بندشدن به آنها و محدود شدن به آنهاست که قيد است .ترک و ميراندن علائق به شکل کلبي و هندي موت و نقص است ، ولي تزکيه نفس که به معني قطع قيد و محدوديت است نيرو و آزادي و حيات است . پس اين طور نيست که محبت و علاقه بذاته قيد است ، بلکه آنچه قيد است بسته شدن دل است به دنيا . معني بسته شدن ، اقتصار و اکتفا و رضا و اطمينان به دنيا و عدم تجاوز از آن است . اساسا اين حرف درست نيست که انسان از چيزي دل بکند و به چيز ديگر دل ببندد مگر در امور هم عرض؛ از شهري دل مي کند و به شهر ديگر دل مي بندد، از زني دل مي کند و به زن ديگر دل مي بندد . اما در اموري که مثل و مانند هم نيستند و از دو غريزه سرچشمه مي گيرند درست نيست؛يعني آدم ممکن نيست علاقه اي را که به مقام بسته از مقام بکند و به مال ببندد و بعکس،يا علاقه به دنيا که از طبيعت مخصوص سرچشمه گرفته بکند و همان را به آخرت ببندد. آن چشمه روح که متوجه به دنياست غير از آن چشمه است که متوجه به آخرت است .
در امور مقدمي که تابع عقل و فکر است اين طور است ، يعني انسان براي مقصد گاهي به اين وسيله دل مي بندد و گاهي به وسيله ديگر .
درحقيقت يک علاقه است که گاهي متوجه به اين وسيله است و گاهي به آن وسيله . اما در اموري که همه براي انسان مقصد مي باشند مثل خواب و خوراک و علم و غيره اين طور نيست .
 به عبارت صحيح تر، ميان دو چيز بايد فرق گذاشت : يکي علاقه به معني ارتباط با خارج که کمال است و شرط حيات است . هر ميل طبيعي به منزله يک کانال ارتباطي است با بيرون . نبودن اين کانالها مساوي است با مرگ . و ديگر علاقه به معني تعلق يعني بسته بودن به اشياء . آنچه نبايد ، بسته بودن است نه ارتباط روحي . اولياي حق در عين کمال ارتباط و شدت عواطف ، بسته نبودند.
 بلي،گاهي روح بتمامه بيشتر متوجه يکي از مقاصد است که در اصطلاحات ديني گفته شده : « همه دنياه» يا «ولاتجعل الدنيا اکبر همتك »
هر ميلي در انسان نيرويي است . تا آن ميل تحريک نشده، آن نيرو بسته و مهارشده است ، با تحريک و زنده کردن آزاد مي شود . پيغمبران نيامده اند نيروهايي را مهار کنند و ببندد، آمده اند که نيروهايي بسته را آزاد کنند . پيغمبر اسلام اعراب را ترک دنيا داد ، يعني ترک ترک آخرت داد و به همين دليل نيروهاي آنها را آزادکرد نه اينکه نيروهاي آنها را بست و مقيد کرد .
به عبارت ديگر تزکيه نفس از نظر قرآن، اخلاص نفس است که بالاتر از اخلاص عمل است . اخلاص به معني اين است که انسان در فعل و در وجود خود يعني در تمايلات و رغبتها و درخواسته ها و تمنيات،خدا را در نظر بگيرد و فقط خدا را در نظر بگيرد، براي خدا بخواهد و براي خدا حرکت کند و براي خدا زنده باشد و براي خدا بميرد (ان صلاتي و نسکي و محياي و مماتي لله رب العالمين ) . قرآن از انسان قلب سليم مي خواهد ، قلبي که به تعبير روايت کافي از امام صادق ( به نقل بحار جلد 16،جزء2،صفحه84):القلب السليم الذي يلقي ربه و ليس فيه احد سواه ـ و قال : وکل قلب فيه شک او شرک فهو ساقط ، و انما ارادوا الزهد في الدنيا لتفرغ قلوبهم للاخره .

تزکيه نفس ابزار شناخت
راه دل يعني راه تزکيه نفس ، تزکيه قلب . آيا از اين راه مي شود شناخت ؟ عده اي از علماي جديد مانند پاسکال رياضيدان معروف ، ويليام جيميز روانشناس و فيلسوف معروف آمريکايي الکسيس کارل و برگسون [دل را ابراز شناخت مي دانند]. برگسون بيش از همه اينها معتقد است که انسان فقط يک ابزار شناخت دارد و آن دل است ؛ براي حواس و براي عقل نقشي قائل نيست . دکارت مثل افلاطون عقل را ابزار شناخت مي داند،حس را ابزار شناخت نمي داند،مي گويد حس به درد عمل مي خورد، به درد زندگي مي خورد ، مثل اتومبيل است براي انسان،به درد کار مي خورد ،ولي با حس هيچ چيز را نمي شود شناخت . شناخت فقط و فقط با عقل است . برگسون هر چه را دکارت در باب حواس گفته است در باب عقل هم به کار مي برد ، مي گويد اشتباه کردي که مي گويي عقل ابزار شناختن است، نه، خدا همين طور که حس را ابزار زندگي قرارداده نه براي شناختن،عقل را هم وسيله ديگري براي زندگي روزمره قرارداده است، عقل هم وسيله شناخت نيست، آنچه که وسيله شناخت است احساس عرفاني است؛ آنچه که عرفا آن را « دل » مي نامند .

جهاد با نفس
المجاهد من جاهد نفسه, مجاهد کسي است که با نفس خود جهاد کند . مجاهد کسي است که در مبارزه دروني که هميشه در همه انسانها وجود دارد ( از يک طرف نفس و از طرف ديگر عقل ) بتواند با نفس اماره خود، با هواهاي نفساني خود مبارزه کند . اميرالمؤمنين مي فرمايد : اشجع الناس من غلب هواه شجاعترين مردم کسي است که بر هواي نفس خود پيروز شود . شجاعت اساسي آن است .

فريب ها و مکائد نفس
علماي اسلامي تعبيري دارند ، مي گويند «مکائد نفس ».
مقصود مکاري هاي نفس، حيله گريهاي نفس ، فريبکاري هاي نفس، رياکاري هاي نفس است، با کي؟ با خود انسان. و اين از نظر علم الروح مسئله جالبي است که آدمي خودش نسبت به خودش فريبکاري کند .

دقت در مکائد نفس
اين مستلزم اين است که انسان دو نوع شخصيت داشته باشد: شخصيت فريب دهنده و شخصيت فريب خورده؟ آيا واقعا چنين است ؟ بلي چنين است ولي به اين صورت که روان انسان ظهوري دارد و بطوني دارد و مسئله پنهان شدن ميلها در عماق شعور باطن و ديگر مسئله تغيير قيافه دادن و به اصطلاح روانکاوان ماسک به چهره زدن ميلهاي سرکوفته در کار است، و اين حقيقتي است انکار ناپذير .
ريشه اين دو شخصيتي و گريز ميلها به باطن و تغيير چهره دادنها در سرشت انسان نيست ، بلکه در بد اداره کردن است. غفلتي مختصر سبب مي شود که چنين وضع منافقگرانه خطرناکي به وجود آيد . پس نفس در اثر بد اداره کردن ، بد و موزي مي شود . پس نوعي شرريت براي نفس پيدا مي شود ، نه اينکه شر بالذات باشد و لهذا قابل اصلاح است برخلاف شر بالذات.
علماي قديم هرچند به صورت علمي اين مسئله را طرح نکرده بودند ولي قطعا به اين حقيقت توجه داشتند اين علما معتقدند براي شناخت خود و ملکات خود و بيماريهاي خود يک نگاه و معاينه ساده خود کافي نيست . انسان اگر بخواهد زير و روي روح و روان خود را بشناسد ، بايد از علامتها بشناسد . مثلا درجه اخلاص را از آنجا مي توان فهميد که پست ديني از انسان گرفته شود ، محيط عوض شود و يا در اقبال و ادبارهاي دنيا و در امتحانات سخت الهي . نفس انسان گاهي از آن جهت آرام است که شرايط و امکانات برايش فراهم نيست ، آبي ندارد که شناوري کند وگر نه شناور ماهري است و به قول مولوي از غم بي آلتي افسرده است :
نفست اژدرهاست او کي مرده است          ازغم بي آلتي افسرده است
وگاهي آرامشش و سکوت و سکونش به خاطر اين است که شکي بر او وارد شده است و کفگيري به تهش زده نشده است .

کرامت نفس ,احساس شخصيت يا ايمان به خود
احساس كرامت نوعي ايمان و اعتقاد به خود است. به قول ظريفي عيب بسياري از رجال ما اين است كه به هيچ چيز ايمان ندارند حتي به خودشان و اصلا خودشان را هيچ چيز نمي‌دانند و چون هيچ چيز نمي‌دانند و لا بشرط مطلق هستند، با همة شرايط قابل انطباقند. اما آن كسي كه به خود ايمان دارد هرگز خود را با همة شرايط منطبق نمي‌كند، بلكه شرايط را با خود منطبق مي‌كند: اكرم نفسك عن كل دنية و ان ساقتك الي الرغائب .
در بسياري از تعبيرات اسلامي اين حالت غرور يا مناعت و احساس شرافت، تحت عنوان «عزت نفس» بيان شده است. در رأس اين‌ها تعبير خود قرآن كريم است كه تعبيري حماسي است: و لله العزةو لرسوله و للمؤمنين. عزت اختصاصاً از آن مؤمنان است، يعني مؤمن بايد بداند عزت اختصاصاً در انحطار مؤمن است و اوست كه بايد عزيز باشد، عزت شايسته اوست و او شايسته عزت است. اين يك نوع توجه دادن به نفس است.
حديثي است نبوي: اطلبوا الحوائج بعزة الانفس .اگر حاجتي به ديگران داريد از آن‌ها بخواهيد، ولي با عزت نفس بخواهيد، يعني براي حاجتي كه داريد، خودتان را نزد ديگران پست و ذليل نكنيد؛ عزتتان را حفظ كنيد و در حالي كه آن را حفظ مي‌كنيد اگر حاجت و نيازي داريد آن را طرح كنيد؛ نياز خودتان را با قيمت از دست رفتن عزتتان رفع نكنيد.
جملة معروفي است در نهج‌البلاغه كه حضرت ضمن خطابه‌اي به اصحابشان مي‌فرمايند: فالموت في حياتكم مقهورين و الحياةپ في موتكم قاهرين . مردن اين نيست كه بمانيد ولي مغلوب و مقهور باشيد، و زندگي اين است كه بميريد ولي پيروز باشيد. اينجا اساساً مسئلة عزت و قاهريت و سيادت آنقدر ارزش والايي دارد كه اصلاً زندگي بدون آن معني ندارد، و اگر باشد مهم نيست كه تن انسان روي زمين حركت كند يا نكند، و اگر نباشد حركت كردن روي زمين حيات نيست. به همين تعبير شعار معروف حضرت سيد‌الشهداء است كه در روز عاشورا فرمود: الموت اولي من ركوب العار . مرگ از متحمل شدن يك ننگ بالاتر است. يعني من فقط عزت مي‌خواهم. يا اين جملة ايشان: هيهات منا الذله  كه شعار ديگري است در آن روز، و تعبيرات ديگري كه در خلال عاشورا زياد گفتند، و هيچ مطلبي جز اين مطلب در خلال تاريخ عاشورا موج نمي‌زند. اني لا اري الموت الا سعادة و لاالحياةمع الظالمين الا برما  و جزء كلماتي كه از ايشان ذكر كرده‌اند اين است: موت في عز خير من حياة في ذل . مردن با عزت از زندگي با ذلت بهتر است.
تعبير ديگر كه به مطلب ما نزديكتر است باز از ايشان است: الصدق عز و الكذب عجز .از آن جهت انسان بايد راستگو باشد كه راستي براي انسان عزت است (در اينجا راستي مبناي عزت قرار گرفته) و دروغ گفتن عجز و ناتواني است؛ آدم ناتوان دروغ مي‌گويد، آدم قوي كه دروغ نمي‌گويد.
در نهج‌البلاغه جملة دوم از حكم چنين است: ازري بنفسه من استشعر الطمع. يعني آن كسي كه طمع را شعار خود قرار داده، حقارت به نفس وارد كرده است. اينجا طمع به اين جهت محكوم شده است كه انسان را خوار مي‌كند. مبناي اين خلق پليد، حقارت نفس ذكر شده. و رضي بالذل من كشف عن ضره. شرعا مكروه است كه انسان اگر گرفتاري و ابتلائي دارد پيش هر كس كه رسيد بگويد، چون اين امر آدمي را حقير مي‌كند.
حديثي از حضرت صادق هست كه در «داستان راستان» نقل كرده‌ام: مردي آمد خدمت حضرت صادق و شكايت از روزگار كرد كه چنين و چنانم، درمانده‌ام و قرض دارم. حضرت مقداري پول به او دادند. او گفت: من مقصودم اين نبود كه بخواهم چيزي بگيرم، خواستم شرح حالم را بگويم كه دعايي بفرماييد. فرمودند: من هم نگفتم مقصود اين بود، ولي اين را بگير و به مصرف خود برسان؛ چيزي هم مي‌گويم و آن اين است: و لا تخبر الناس بكل ما انت فيه فتهون عليهم .هر گرفتاري كه داري جلوي مردم بازگو نكن [زيرا] نزد ايشان خوار مي‌شوي و اين كار يعني در زندگي شكست خورده‌ام.
جملة: و رضي بالذل من كشف عن ضره. يعني آنكه درد و رنج و ناراحتي خود را جلوي مردم بازگو مي‌كند به ذلت تن داده، و هانت عليه نفسه من امر عليها لسانه هر كس شهواتش را بر خود حكومت دهد نفسش را در مقابل خود خوار كرده. اين جمله خيلي پرمعني است.
جملة ديگري در نهج‌البلاغه هست: المنيه و لا الدنيه مرگ و نه پستي، و التقلل و لا توسل . باز همان روح عزت نفس موج مي‌زند. انسان چرا دست پيش ديگران دراز كند؟! به كم مي‌سازم و دست پيش ديگران دراز نمي‌كنم. سعدي داستاني در بوستان دارد كه آن را از عارفي نقل مي‌كند، ولي اين داستان، حديث است كه حضرت امير از جلوي دكان قصابي مي‌گذشتند، قصاب گفت گوشت‌هاي خوبي آورده‌ام، حضرت فرمودند: الان پول ندارم كه بخرم، گفت من صبر مي‌كنم، حضرت فرمودند: من به شكمم مي‌گويم كه صبر كند.  حديث ديگري است از حضرت صادق در تحف العقول كه اين نيز مربوط به معاشرت است؛ مي‌فرمايد: و لا تكن فظا غليظا تكره الناس قربك. يعني تندخو و بدبرخورد مباش كه مردم نخواهند با تو معاشرت كنند، و لا تكن واهنا يحقرك من عرفك و خودت را آنقدر شل و پست نگير كه هر كس تو را مي‌شناسد تحقيرت كند . نه فظ غليظ باش و نه واهن. اين درست نقطه مقابل آن چيزي است كه در جلسة پيش از ابن ابي الحديد نقل كرديم كه او يكي از مشاهير صوفيه نقل كرده بود كه من در سه موقع چقدر خوشحال شدم، يكي مثلاً اينكه در كشتي بوديم و دنبال يك مسخره مي‌گشتند كه مسخره‌اش كنند، مرا پيدا كردند. چون احساس كردم كه هيچ‌كس در نظر اين‌ها از من پست‌تر نيست، خيلي خوشحال شدم. اين برخلاف گفتة اسلام است. اينكه انسان در روح خود متواضع باشد، غير از اين است كه خود را در نظر مردم پست قرار دهد. در وسائل جلد دوم صفحة 203 از حضرت صادق(ع) حديثي نقل مي‌كند كه اميرالمؤمنين هميشه مي‌فرمود: ليجتمع في قلبك الافتقار الي الناس و الاستغناء عنهم. هميشه در قلب خود دو حس متضاد را با هم داشته باش. هميشه احساس كن كه به مردم نيازمندي، يعني مانند يك نيازمند با مردم رفتار كن، و هميشه احساس كن كه از مردم بي‌نيازي و مانند يك بي‌نياز و بي‌اعتنا با مردم رفتار كن. اما اين امر در آن واحد نسبت به يك چيز كه نمي‌شود، لابد نسبت به دو چيز است. خودشان توضيح مي‌دهند: فيكون افتقارك اليهم في لين كلامك و حسن بشرك. اما آن مرحله‌اي كه بايد مانند يك نيازمند رفتار كني، در نرمي سخنت است، و در حسن سيرت و تواضع و ابتداء به سلام، و يكون استغناءك عنهم في نزاهة عرضك و بقاء عزك. و آن مرحله‌اي كه بايد بي‌نياز باشي و جاي تواضع نيست [در حفظ آبرو و بقاي عزت توست]. آنجا كه پاي حيثيت و شرفت در ميان است، آنجا كه ديدي اگر بخواهي ذره‌اي نرمش نشان دهي، عرض و آبرو و عزت خود را از دست مي‌دهي، ديگر جاي اين نيست كه رفتار يك نيازمند را داشته باشي، بلكه بايد رفتار يك بي‌اعتناء و بي‌نياز را داشته باشي. اين تعبيرات، تعبيراتي بود كه ما تحت عنوان عزت داشتيم.
بعضي تعبيرات تحت عنوان «علو» است. باز مثل تعبير خود قرآن: و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الا علون ان كنتم مؤمنين  سست نشويد، محزون هم نباشيد، اگر مؤمن باشيد شما برتر از همه خواهيد بود، مسئلة علو و دعوت به آن است.
تعبير ديگر. تعبير قوت و نيرومندي است، از نوع بازگشت به نفس است ولي به شكل [احساس قدرت در خود]. حديثي از حضرت امام حسين خوانديم كه الصدق عز و الكذب عجز. دروغ گفتن از زبوني است، آدم نيرومند هرگز دروغ نمي‌گويد. اين، متوجه كردن به اين نكته است كه انسان بايد در خود احساس نيرو كند، هم اينكه دروغ و غيبت و از اين قبيل، از زبوني است؛ كما اينكه حديثي در باب غيبت داريم كه الغيبةجهد العاجز  يعني غيبت كردن منتهاي كوشش ناتوان است، يك آدم نيرومند به خود اجازه نمي‌دهد كه پشت سر مردم حرف بزند.
در حديث ديگري هست: ليكن طلبك للمعيشة فوق كسب المضيع. دنبال روزي باش، ولي دنبال روزي رفتن تو، از حد كساني كه خود را تضييع مي‌كنند بالاتر است. ترفع نفسك عن منزلة الواهن الضعيف . نفس خود را برتر بگير از اينكه در مظهر افراد سست و ضعيف درآيي. مي گويد انسان بايد خودش به دنبال روزي خود باشد. در اينجا مسئلة لزوم رفتن دنبال معيشت، از جنبة اخلاقي روي پاية قوت گذاشته شده، و نرفتن كه مطرود و محكوم است به اعتبار ضعف و ناتواني دانسته شده است.

نفاست نفس
تعبير ديگري هست و آن «نفاست نفس» است، يعني روح انسان به منزلة يك شيء نفيس تلقي شده، و اخلاق خوب به عنوان اشياء متناسب با اين شيء نفيس، و اخلاق رذيله به عنوان اشياء نامتناسب با اين شيء نفيس كه آن را از ارزش مي‌اندازد. در اين تعبير، انسان داراي يك سرماية بسيار پرارزش تلقي شده كه آن همان خود اوست، و به انسان مي‌گويند مواظب باش كه اين خود را از دست ندهي يا آ‌لوده نكني زيرا اين خود خيلي با ارزش و نفيس است.
مثلاً اميرالمؤمنين در نامه‌اي كه در نهج‌البلاغه است خطاب به امام حسن مي‌فرمايند: اكرم نفسك عن كل دنيه. نفس خويش را از هر پستي بزرگ بدار. فانك لن تعتاض بما تبدل من نفسك عوضا. آنچه كه از نفس خود ببازي عوض ندارد. نفس خود را نباز كه آن، گوهري است كه آن را با هر چه معامله كني مغبون هستي. پس تعبير، تعبير نفاست و با ارزش بودن است، و اينكه اين شيء با ارزش را  كه مافوق هر ارزشي است ـ يعني آنقدر ارزش دارد كه هيچ چيزي با آن برابري نمي‌كند ـ نبايد از دست داد، مثل اينكه چيزهايي كه تمام حيثيت يك كشور بستگي به آ‌ن دارد براي آن ملت مافوق ارزش و قيمت است، يعني هيچ ملتي ـ ولو اينكه از فقر بخواهد بميرد ـ حاضر نيست آن‌ها را معامله كند، مثل بعضي از آثار نفيس علمي، ادبي و حتي ذوقي. مثلاً مسجد شيخ لطف‌الله براي ايران ارزشي مافوق ارزش‌هاي مادي دارد.
تعبير ديگري باز اميرالمؤمنين دارند، مي‌فرمايند: لا دين لمن لا مروه له آنكه مردانگي ندارد دين ندارد (دين اصلاً مردانگي شناخته شده) و لا مروة لمن لا عقل له اگر كسي عقل و تشخيص نداشته باشد نمي‌تواند [مروت داشته و] مرد باشد  ان اعظم الناس قدرا من لا يري الدنيا لنفسه خطرا . از همة مردم با ارزش‌تر و بلندمرتبه‌تر، آن كسي است كه تمام دنيا را براي بهاي خود كم مي‌داند؟ اين «خود» چيست كه همة دنيا را براي خود كم مي‌داند، كه اگر همة دنيا را در مقابل آن بدهند، او خود را برتر از دنيا و مافيها مي‌داند؟
تعبيري از حضرت صادق هست در يك رباعي كه يك وقت در جلد دوازدهم «بحار» ديدم. رباعي از خود ايشان است كه من دو مصراع اولش را حفظ هستم:
اثا من بالنفس النفيسه ربها    و ليس لها في الخلق كلهم ثمن
من ثمن قرار مي‌دهم با اين نفس بسيار پر ارزش، خداي او را. در همه مخلوقات خدا موجودي پيدا نمي‌شود كه ارزشش برابر نفس باشد.

غيرت, حريت وكرامت نفس
تعبير ديگر «غيرت» است، يعني پاره‌اي از مسائل اخلاقي به حكم اين است كه غيرت انسان اقتضاء مي‌كند چنين باشد يا چنين نباشد. مثلاً اميرالمؤمنين مي‌فرمايد: قدر الرجل علي قدر همته, حد و درجة هر كس به درجه و ميزان همت او بستگي دارد، و شجاعته علي قدر انفته و شجاعت او به آن اندازه‌اي است كه در خود احساس مردانگي كند، و عفته علي قدر غيرية1.عفت هر كس برابر با اندازة غيرت او است، يعني انسان به هر اندازه كه نسبت به ناموس خود احساس غيرت كند نسبت به ناموس ديگران نيز احترام قائل است، يعني غيرت خودش اجازه نمي‌دهد كه به ناموس ديگران تجاوز كند. لذا در تعبير ديگري فرموده: ما زني غيورقط . آدم با غيرت هرگز زنا نمي‌كند، يعني هر كس كه زنا كند و عفت ديگري را پايمال نمايد خودش غيرت ندارد.
تعبير ديگر در اين زمينه كلمة «حريت» است، حريت و آزادي و آزادگي. اميرالمؤمنين مي‌فرمايد: لا تكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرا. بندة ديگري مباش زيرا خدا تو را آزاد آفريده است.
تعبيراتي هم دربارة «كرامت نفس» است، مثل: من كرمت عليه نفسه هانت عليه شهواته . آن كسي كه نفس خود را بزرگ احساس كند شهوات نمي‌تواند بر او مسلط شود. حضرت هادي مي‌فرمايد: من هانت عليه نفسه فلا تأمن شره .بترس از‌ آن آدمي كه خودش نزد خودخوار است، يعني پيش خود احساس شرف نمي‌كند.

سه نوع اخلاق
درجوامع اسلامي سه نوع اخلاق داريم :
      1- اخلاق فيلسوفانه يا اخلاق سقراطي كه به دليل اينكه خيلي خشك وعلمي بوده از محيط علما وفلاسفه تجاوز نكرده وبه ميان عموم مردم نرفته است . ولي دو نوع اخلاق ديگر در ميان مردم مؤثر بوده است.
      2- اخلاق عارفانه يعني اخلاقي كه عرفا ومتصوفه ومروج آن بوده اند كه البته با مقياس وسيعي مبتني بر كتاب وسنت است .
      3- اخلاق حديثي , يعني اخلاقي كه محدثين با نقل ونشر اخبار واحاديث در ميان مردم به وجود آورده اند
اين دو نوع اخلاق , وجوه مشترك زيادي دارند گواينكه در بعضي نقاط ممكن است اختلاف داشته باشند . اينها تحت عنوان مبارزه با نفس وخودخواهي وخود پرستي , آن چيزي را كه در اسلام به معني كرامت نفس وشرافت نفس آمده است وبه حفظ آن توصيه شده ]ناديده مي گيرند[ . اسلام با نفس پرستي به معني شكم پرستي وزن پرستي ويا پول پرستي وجاه پرستي مخالف است وبا همه اينها اگر بخواهد به صورت معبود در آيد مبارزه مي كند , كه طبع انسان هم مايل به اينها است , وبه ابن جهت با اينها مبارزه مي شود كه  انسان طبعا به سوي اينها مايل است . ولي چيزهايي هست  كه طبع , مايل به آنها نيست وبا توصيه بايد آنها را تقويت كرد , ازقبيل عزت خواهي ,شرف خواهي وكرامت نفس خواهي , واين معنايش  اينست كه انسان توجهي به خلاف] آن امور[يعني به گوهر روح ونفس خود دارد وگوهر روح ونفس خود را برتر مي داند از پاره اي كارها وخلقيات . اهتمام به اين«خودي» وزنده كردن اين «خود» ,با مبارزه كردن با آن «خود» هردو به سوي يك هدف است , وبرعكس , كشتن اين خود, اثر كشتن آن خود را هم از ميان مي برد .1

وجدان اخلاقي
مفهوم وجدان اخلاقي از نظر اخلاقي , مكتب تكليف است . مي گويد اساسا اگر انسان كاري ناشي از احساسات انجام دهد – ولو احساسات نوع دوستانه – كار اوبه فعل طبيعي باز مي گردد. فعل طبيعي تعريفش اين است كه انسان كاري را از روي غريزه انجام دهد خواه غريزه فردي وخواه غريزه جمعي . فعل اخلاقي آن است كه از همه اينگونه  اغراض منزه  وناشي از احساس تكليف باشد , يعني شخص هرچه وجدان ووظيفه وتكليف اقتضاء مي كند انجام دهد وهيچ غايت وهدفي از كار خود جز انجام تكليف نداشته باشد . حال اگر بپرسيم تكليف كجاست ؟  مي گويد در وجدان انسان . خدا انسان را با يك وجدان آفريده كه آن غير از احساسات نوع دوستانه است . وجدان يك احساس مقدسي است در درون انسان كه به انسان فرمان مي دهد , وفعل اخلاقي آن است كه از وجدان سرچشمه بگيرد . وجدان در مكتب كانت تعريف شده . او براي وجدان انسان ارزش فوق العاده اي  قائل است  ومعتقد است كه انسان يك وجدان بسيار اصيل اخلاقي دارد . او درباره اطاعت از وجدان  همان حرف را مي زند كه اهل ايمان در مسئله  اخلاص نسبت به باريتعالي  مي زنند كه بنده مخلص آنست كه امر خدا را اطاعت كند نه براي وصول به نعمتهاي خدا ونه براي ترس از عقاب خدا , بلكه چون او امر كرده اطاعت كند ولو اينكه بداند اگر انجام دهد بهشتي در كار نيست واگر انجام ندهد جهنمي در كار نيست . اين هم نظري است .
ما اين وجدان را نفي نمي‌كنيم ولي مي‌گوئيم كه اين وجدان در اين امر صد در صد تأييد شده‌اي از نظر علمي نيست. البته در اسلام اين امر تعريف شده كه يك وجدان اخلاقي در انسان هست، ولي نه به عنوان يك اصل مسلّم كه نتوان در آن خدشه وارد كرد، و نه با آن قوّه و قدرتي كه كانت مي‌گويد كه روح و باطن هر كس چنين قوّه و نيرويي با اين صراحت وجود دارد.
اين نظريه، نظرية خوبي است و همين كه مي‌بينيم در قرآن از «نفس لوّامه» و مطالب ديگري از قبيل «فَاَلْهَمَها فُجورَها وَ تَقْويها» ياد شده است نشان مي‌دهد كه از نظر قرآن نسبت به كار بد و خوب اصالتي در انسان هست، يعني وقتي انسان كار بدي انجام مي‌دهد از درونش خودش را ملامت مي‌كند؛ و معلوم مي‌شود كه چيزي هست كه فرمان به خوبي و ترك بدي مي‌دهد و به سبب انجام فعل بد، انسان را مورد ملامت قرار مي‌دهد، و در مقابل، وقتي كه انسان كار خوب انجام مي‌دهد، راضي مي‌شود و به نوعي انسان را تحسين مي‌كند.

آداب
آداب جمع ادب است. تشريفاتي كه انسان براي كارهاي خود قرار مي‌دهد، آداب آن كار ناميده مي‌شود. مثلاً خوردن يك عمل طبيعي است. انسان مي‌تواند احياناً مانند حيوانات با دهان
آب يا غذا بخورد و مي‌تواند با دست بخورد و يا با قاشق بخورد، مي‌تواند با دست نشُسته يا قاشق كثيف بخورد و مي‌تواند با دست پاكيزه و يا قاشق پاكيزه بخورد. اينكه انسان غذا را با دست راست بخورد و دست يا قاشقش شسته باشد، هنگام شروع بسم‌الله بگويد، با تأنّي بخورد، لقمه‌ها را زياد بجود، آداب غذا خوردن ناميده مي‌شود.
افراد هنگام برخورد به يكديگر معمولاً آ‎دابي را رعايت مي‌كنند. بعضي‌ از ملتها بيني‌هاي خود را به هم مي‌مالند، و آنها كه يادشان نرفته كه انسانند و مي‌دانند بهترين وسيلة تفهيم معنويات براي انسان سخن است و بهترين آرزويي كه يك نفر براي يك نفر ديگر بايد بكند اين است كه براي او سلامت و صلح و مسالمت بخواهد، اينها وقتي كه به يكديگر مي‌رسند مي‌گويند: «سلام عليك» يعني من براي تو از خداوند سلامت و مسالمت آرزو مي‌كنم.
سلام ادبِ ملاقات است. همچنين هر كاري آدابي دارد.

فرق اخلاق و آداب
ما يك سلسله امور داريم كه به آنها آداب مي‌گويند و يك سلسله امور ديگر داريم كسه به آنها اخلاق مي‌گويند. اخلاق غير از آداب است. اگر مقصود گوينده از اين جمله اين باشد كه لا تُخَلِّقوا اَو‎ْلادَكُمْ بِاَخْلاقِكُمْ فرزندانتان را به اخلاق خودتان متخلّق نكنيد، غلط است. ممكن است معناي اين جمله اين باشد: لاتُؤَدِّبوا اَوْلادَكُمْ بِآدابِكُمْ به فرزندانتان آداب خودتان را نياموزيد، بلكه حساب آداب آينده را بكنيد. پس ما بايد فرق بين اخلاق و آداب را بدانيم. اخلاق مربوط است به خود انسان؛ يعني مربوط است به اينكه انسان به غرايز خودش يعني به طبيعيت خودش چه نظامي بدهد بدهد، خودش را چگونه بسازد. نظام دادن به غرايز را اخلاق مي‌گويند. انسان داراي غرايز مختلفي است. علماي قديم مي‌گفتند در انسان سه قوة اصلي هست (و گاهي چهار تا): يكي قوة عاقله (قوة عقل)، ديگر قوة شهواني و سوم قوة غضبيه. اين طور دسته‌بندي كرده بودند كه قوة شهواني كارش جلب منافع است، انسان را وادار مي‌كند كه منافع خودش را طلب كند. قوة غضبيه قوة دفع است، نيرويي است كه به طور خودكار انسان را وادار مي‌كند كه چيزهايي را كه براي خودش بد و مضر تشخيص مي‌دهد دفع كند. همين‌طور كه در جسم انسان قوة دفع هست، در روحش هم هست. انسان وقتي غدا مي‌خورد آن را مي‌جود. غدا وارد معده مي‌شود و پس از هضم، وارد روده‌ها شده و سپس از جدار رودها جذب مي‌شود. ولي يك زوايد و فضولاتي هست كه اينها به درد بدن نمي‌خورد. نيروي ديگري اينها را بيرون مي‌برد. در روح هم همين طور است.
يك قوة ديگر هست به نام قوة عقل كه قوة حسابگري است. هر قوه‌اي فقط كار خودش را حساب مي‌كند. مثلاً شهوتِ خوردن در انسان هست. آن قوه‌اي كه كارش خوردن است ديگر حسابي در دستش نيست،‌ فقط احساس لذت مي‌كند، مي‌گويد فقط بايد بخورم. قوة جنسي هم هيچ حسابي در آن نيست جز آنكه بخواهد عمل جنسي انجام دهد. همچنين است قوة غضب. ولي اينها بايد حسابي داشته باشند. بايد انسان به اين قوا يك نظمي بدهد. اگر شما يكي از قوا را آزاد بگذاريد كه كار خودش را انجام بدهد، اين آزادي دستگاه شما را خراب و فاسد مي‌كند. مثلاً چشم از ديدن برخي امور لذت مي‌برد، ديگر حسابي در دستش نيست. زبان مي‌گويد از خوردن فلان چيز لذت مي‌برم، بگذار لذتم را ببرم. اما يك حساب ديگري هست و آن اينكه تنها اين نيست كه بايد لذت ببري؛ بعد از اين لذت بايد ببيني بر سر اين اجتماع بدني و شخصيت انسان چه مي‌آيد، بايد برايش نظمي قائل شد. عقل بايد بر اين بدن و بر اين شخصيت حكومت كند و به هر كدام سهمي بدهد. اين، معناي نظام دادن به غرايز است.
غرض اين جهت است كه نظام دادن به غرايز يعني سهم‌بندي كردن تمام غرايز تحت حكومت قوة عقل. تمنام اينها سهم دارند. اتفاقاً در اخبار ما هم اين طور وارد شده است كه چشم تو حق دارد، دست تو حق دارد، شكم تو حق دارد، تمام غرايز تو حق دارند.
يكي از كارهاي دين همين است، چون عقل به تنهايي قادر نيست كه به حساب اينها برسد. دين با تكاليفي كه دارد، سهم‌بندي‌هاي اينها را مشخص مي‌كند. به اين امر، ما اخلاق مي‌گوييم. البته منحصر به اين نيست؛ يعني اخلاق بد تنها از اين ناحيه پيدا نمي‌شود كه سهم يكي بيشتر است سهم ديگري كمتر، بلكه سهم يكي را زيادتر دادن و سهم ديگري را كمتر دادن عوارضي ايجاد مي‌كند. چنانكه جامعه ـ كه گويي الگوي بدن انسان است ـ اگر در آن تقسيمات طبقاتي غلط صورت بگيرد به طوري كه يكي همه چيز داشته باشد و دگيري هيچ چيز نداشته باشد، هم آنهايي كه همه چيز دارند فاسد مي‌شوند و هم آنهايي كه هيچ چيز ندارند، و يك سلسله مفاسد در اجتماع از ناحية هر دو پيدا مي‌شود. مثلاً اولين ضرر اين ناحية آنهايي كه زيادتر از حد خودشان دارند اين است كه خودشان يك وجود عاطل و باطلي از آب در مي‌آ‎يند. اگر هم خودشان در نيايند، بچه‌هاشان عاطل در مي‌آيند. اين جور افراد امكان ندارد سه يا چهار نسل باقي بمانند. مفاسدي كه از ناحية محرومين پيدا مي‌شود ]از آنجا ناشي مي‌گردد كه[ مي‌بيند كار را اين كرده، زحمت را اين كشيده، اما پولش به جيب ديگري رفته است. چقدر كينه پيدا مي‌كند؟! بعد جنايت مي‌كند،‌ آدمكشي مي‌كند، جمعيت تشكيل مي‌دهد، انقلاب مي‌كند، خونريزي مي‌كند. مي‌بيند كه نوكري در يك خانه چندين نفر را مي‌كشد. معلوم است؛ مي‌بيند تمام افراد خانواده در ناز و نعمتند، خوشند، دست به دست يكديگر داده و غرق در شهوتند، البته ناراحت مي‌شود. اين ناراحتيها جمع مي‌شود مانند انبار باروت. آن وقت است كه در روزنامه‌ها مي‌خوانيد فلان نوكر زن خانواده را كشت، مرد خانواده را كشت، بچه‌ را كشت، دختر را كشت. اينها حساب نكرده‌اند كه جلو چشم او عياشي مي‌كنند.
عين اين قضيه در قواي نفساني انسان هست؛ يعني اگر انسان بعضي از قوا را سير كند و بعضي را گرسنه بگذارد، آن قواي گرسنه عليه قواي سير طغيان و قيام مي‌كنند و وجود اين آدم را خراب مي‌كنند. اينكه اسلام مي‌گويد حقوق تمام قوا و نيروها را ادا كنيد و بپردازيد، براي همين است. مي‌گويد تو مي‌گويي روح دارم، جسم هم دارم. روح تو حق دارد، جسم تو هم حق دارد. مي‌گويي من غريزة ديني دارم، احساس عبادت در من هست، شهوت هم در من هست. مي‌گويد حق هر دو را بايد بدهي، نه اينكه يكي را فداي ديگري بكني. خيال نكني كه اگر از ناحية شهوات نفساني و جسماني بكاهي و دائم به عبادت بپردازي، آن قواي شهواني تو را آرام مي‌گذارد. خير، بلكه غليان مي‌كند. اينها پاپها مقيد بوده و هستند كه اصلاً ازدواج نكنند، همان محروم گذاشتن يك طبقه از طبقات جامعة بدن است. بعد ببينيد تاريخ چه جنايتها در اين مورد مي‌نويسد! فكر مي‌كنم تزار است كه مي‌گويند او فرزند حرام يكي از پاپها بوده است. نمي‌شود گفت كه آن پاپ بدجنس بوده، بلكه روشش غلط بوده است. در روزنامه نوشته بودند خانة كشيشي را كه براساس قانون كشيشي بايد هميشه محروم از ازدواج باشد، روي يك جنبة سياسي جستجو مي‌كردند. يك وقت ديدند در زير زمين آن يك حرمسرايي تشكيل داده و يازده زن در آنجا نگهداري مي‌كرده است. عين اين جريان در بدن انسان است.
اخلاق، يك تقسيم حقوق روي غرايز انسان است. حال آيا اخلاق كه معنايش تقسيم حقوق روي غرايز است، با زمانها فرق مي‌كند؟ يعني آيا سهم چشم انسان، سهم شكم انسان، سهم جاه‌طلبي  انسان تغيير مي‌كند؟ آيا اين سهم‌بندي، اين تقسيم كار كه بايد در بدن بشود تغييرپذير است كه بگوييم «لاتُؤَدِّبوا اَوْلادَكُمْ بِاَخْلاقِكُمْ» يعني بايد براي بچه‌تان يك سهم‌بندي غير از سهم‌بندي‌اي كه مربوط به خودتان است بكنيد؟ نه، اين در تمام زمانها يكي است، چون انسانها كه عوض نمي‌شوند. اگر انساني كه در صد سال پيش بوده است با انسان امروز از لحاظ نيروها و غرايز فرق كرده است، سهم‌بندي‌ها هم فرق مي‌كند. ولي انسان از اين لحاظ ثابت است، در همة زمانها يكي است.
آداب مربوط به هنرها و صنعت هاست
اما يك مسئلة ديگر  در كار است و آن مسئلة آداب است. آداب مربوط به سهم‌بندي غرايز نيست، بلكه مربوط به اين است كه انسان غير از مسئلة اخلاق به يك امور اكتسابي ـ كه بايد اسم آنها را فنون گذاشت ـ نيز احتياج دارد، يعني به يك سلسله هنرها و صنعتها احتياج دارد و بايد آنها را ياد بگيرد. مثلاً انسان احتياج دارد كه خط نوشتن را ياد بگيرد. ياد گرفتن خط نوشتن جزء آداب است، يعني بايد با سواد بشود. پيغمبر اكرم فرمود: مِنْ حُقوقِ الْوَلَدِ عَلَي الْوالِدِ اَنْ يُحَسِّنَ اسْمَهُ وَ يُعَلِّمَهُ الْكِتابَهَ وَ يُزَوِّجَهُ اِذا بَلَغَ يعني از حقوب پسر بر پدر است كه اسم نيكو بر او بگذارد، نوشتن را به او بياموزدو وقتي بالغ شد براي او همسر انتخاب كند. نوشتن، فن است، هنر است و به عبارت ديگر جزء آداب است. خياطي جزء آداب است، جزء فنون است. اسب سواري جزء فنون است. شناگري جزء فنون است. اين آداب در زمانها فرق مي‌كند. انسان نبايد بچه‌اش را هميشه به آدابي كه خود دارد مؤدّب كند. در زماني كه تو بودي، ادب تو اقتضا مي‌كرد كه نوشتن را بياموزي، اما بعد ماشين تحرير و ماشين پلي‌كپي پيدا شد. تو خودت خط نوشتن را بلد بودي. در زمان بعد ديگر تنها نوشتن كافي نيست،, بايد ماشين كردن را هم بلد بود. در زمان جنابعالي وسيلة حمل و نقل اسب بود، شما مي‌بايستي اسب سواري ياد مي‌‌گرفتي. اما حالا يك مسئلة ديگر در كار است و آن رانندگي است. در زمان تو اين هنر وجود نداشت ولي در زماني كه بچه‌اي مي‌خواهد زندگي كند ديگر اسب‌سواري معني ندارد، بايد به او رانندگي ياد بدهي. ديگر اينجا نبايد كج سليقگي به خرج داد و گفت همان كاري را كه من بلدم بايد بچة من هم انجام بدهد. نه، لا تُؤَدِّبوا اَوْلادَكُمْ بِاَخْلاقِكُمْ لِاَنَّهُمْ خُلِقوا لِزمانِ غَيْرِ زَمانِكُمْ.
مثلاً كسي بر اثر جهل و جمود مي‌گويد: چون من خودم عطاري و زردچوبه‌فروشي كارم بوده است، بچة من هم بايد همين كار را بكند. فكر نمي‌كند كه الآن كارهايي پيدا شده است كه صد مرتبه بيشتر، هم براي دنياي خودش و هم براي آخرتش مفيد است. اينها ديگر جمود است. اين حساب، حساب آداب است. پس آيا اخلاق با مقتضيات زمان عوض مي‌شود؟ خير. آيا مقتضيات زمان آداب را عوض مي‌كند؟ بله.
از جمله آداب، يكي هم رسوم ميان مردم است. اينها را نه مي‌شود گفت خوب است و نه مي‌شود گفت بد است. مثلاً هر مردمي براي مجالس عروسي يك رسم مخصوصي دارند، در مجالس مهماني يك رسم بالخصوصي دارند. جملة ديگري را هم در ديواني كه منسوب به اميرالمؤمنين است، به ايشان نسبت داده‌اند و آن اين است: بُنَيَّ اِذا كُنْتَ في بَلَدَهٍ غَربيَهٍ فَعاشِرْ بِآدابِها يعني بچه‌جان! اگر در شهري غريب بودي، به آداب آن شهر معاشرت كن. اينجا صحبت آداب است. مثلاً اگر در يك جا رفتي ديدي جمعيتي ايستاده غذا مي‌خورند،‌تو هم آنجا بايست غذا بخور. اگر شما در ميان عربها برويد، مي‌بينيد وقتي مي‌خواهد چيزي را تعارف كنند آن را پرت مي‌كنند. در اينجا اگر كسي بخواهد ميهماني بدهد، بايد حتماً به اندازة تعداد ميهمانان جا داشته باشد. ولي آنجا اين طور نيست، ممكن است جمعيت زيادي را در خانة كوچكي دعوت كنند. فقط تا ميهمان مي‌آيد، فوراً غذاي او را مي‌دهند و مي‌رود. ميهمان ديگر مي‌آيد همين طور. اما در ايران بايد حتماً تمام ميهمانها جمع بشوند، آن وقت به آنها غذا بدهند. حالا ما اگر به آنجا رفتيم بايد مطابق اداب آنها عمل كنيم. ديگر انسان نبايد تنگ نظري داشته باشد و بگويد من مي‌خواهم فقط به آداب خودمان عمل كنم.

نظريه پرستش , نظريه مختار استاد مطهري
يكي از نظريات در مورد اعمال اخلاقي بشر ,نظريه «پرستش» است . مي گويند آن سلسله از اعمال بشر كه با افعال طبيعي ]متفاوت است [ وهمه افراد بشر آن كارها را تقديس وستايش مي كنند وشرافتمندانه  وانساني ومافوق كارهاي طبيعي مي خوانند , از مقوله پرستش  هستند . بعضي اين گونه افعال را از نوع عاطفه ومحبت مي دانند  وبعضي از نوع عقل ودانش وفهم وبعضي از نوع اراده قوي وبعضي نداي وجدان انسان وبعضي از مقوله زيبايي. حال عرض مي كنم يك نظريه ديگر هم درباره طبيعت اينگونه كارهاي مقدس بشري هست و آن اين است كه اين كارها از مقوله پرستش است . از مقوله عبادت خداست ولي عبادتي نا آگاهانه . مثلا آن كسي كه اعمال اخلاقي را از نوع زيبايي مي دانست مي گفت چون زيبايي منحصر به زيبايي محسوس نيست وزيبايي معقول هم زيبايي است , آن كه كار اخلاقي مي كند جمال وزيبايي عقلي كار اخلاقي را احساس مي كند  واين جمال وزيبايي اورا به سوي خود مي كشد , همچنان  كه زشتي كار غير اخلاقي وضد اخلاقي او را از آن متنفر مي كند ؛ در كارهاي اخلاقي جاذبه اي از نوع جاذبه زيبايي ودر كارهاي ضد اخلاقي دافعه اي است از نوع دافعه هاي ضد زيبايي.
ولي اين نظريه , نظريه عجيبي است و آن اين است : كسي كه كار اخلاقي مي كند , حتي آن كس كه در شعور آگاه خودش خدا را نمي شناسد وبه وجود خدا اعتراف ندارد ويا فرضا اعتراف دارد ولي در شعور آگاه خودش اين كار را براي رضاي خدا انجام نمي دهد وبا اين كار خداپرستي نمي كند , كار اخلاقي او يك نوع خداپرستي وپرستش نا آگاهانه است .

شعور ظاهر و شعور ناخودآگاه
ممكن است سؤال شود : مگر ممكن است خدا پرستي نا آگاهانه باشد؟ جواب اين است : بله, حتي ما خداشناسي ناآگاهانه هم داريم؛ يعني همه مردم در عمق فطرتشان ودر اصطلاح امروز « نا آگاهلنه » خداي خودشان را مي شناسند. تفاوت افراد مردم در خداشناسي در مرحله آگاهانه است. اين مطلب اگر ديروز يعني در قرون گذشته باور كردنش اندكي مشكل بود, امروز باور كردن آن خيلي آسان است. يعني امروز اين مطلب ] به اثبات رسيده [ كه انسان داراي دو نوع شعور است: شعور ظاهر وشعور مغفول عنه؛ يعني شعوري كه خود انسان از آن اطلاع وآگاهي دارد وشعوري كه آن هم خودش نوعي آگاهي است ولي شعور ظاهر انسان از آن بيخبر است . حتي علماي روانكاوي امروز معتقدند كه بيشترين قسمت شعور انسان شعور مغفول عنه انسان است وكمترين بخش شعور انسان آن شعوري است كه انسان از وجود آن آگاه است. مثلا اگر ما به درون خودمان مراجعه كنيم ومحتويات ضمير خودمان را تفتيش نماييم, مقداري احساسات , معلومات واطلاعات , تمايلات وبغضها وحبها واين جور چيزها پيدا مي كنيم وخيال مي كنيم غير از اين چيزي نيست وحال آنكه اطلاعات ومعلومات ومدركات ونيز احساسات وتمايلات زيادي در اعمال روح ما رسوب كرده كه ما از آنها بيخبر هستيم؛ يعنى قسمت عمده روح من از اين منى كه الآن با شما حرف مى‏زند مخفى است و قسمت عمده روح شما از اين شمايى كه الآن داريد به حرف من گوش مى‏كنيد مخفى است. در مقام مثال مى‏گويند: اگر شما هندوانه‏اى را در يك حوض آب بيندازيد، چقدر از آن از آب بيرون است؟ مقدار كمى. شايد نُه عُشرش را آب گرفته و يك عشرش بيرون است. يا اگر قطعه يخ بزرگى را در حوض آب بيندازيد، چقدرش از آب بيرون است وچقدرش زير آب؟ عيناً شعور انسان هم آن قسمتى كه آشكار است نسبت به آن قسمتى كه مخفى است اينگونه است.
 عالم هم همينطور است. اين عالم طبيعت كه به تعبير قرآن عالم شهادت است در مقابل عالم غيب و حقايق مخفى، نسبتش همين نسبت است اگر خيلى بيشتر از اين نباشد، عالم طبيعت با تمام كهكشانها و ستارگان و اين جوى كه بشر چون نمى‏داند آخرش به كجا منتهى مى‏شود مى‏گويد جو لايتناهى و شايد هم لايتناهى‏نيست نسبت به عالمى كه بر اين عالم احاطه دارد يعنى نسبت به آن قسمتى از عالم كه پنهان است، بسيار كوچك است و به تعبير حديث مثل اين است كه حلقه‏اى را در يك صحرا بيندازند. آن حلقه نسبت به صحرا چه نسبتى دارد؟ هيچ.
 حالا اين مطلب كه مى‏گوييم پرستش ناآگاهانه، موجب تعجب نشود كه مگر مى‏شود پرستش، ناآگاهانه باشد؟ آدم زنده كه وكيل و وصى نمى‏خواهد، من كه خودم مى‏فهمم كه خدا را پرستش نمى‏كنم، اصلاً من خدا را قبول ندارم، در عين حال شما مى‏گوييد آن كار اخلاقى من يك پرستش ناآگاهانه است؟! جواب اين است: بله، تو خيلى چيزها را نمى‏دانى، انجام مى‏دهى و خودت نمى‏دانى، خودت، خودت را نمى‏شناسى.
 فعلاً ما اصل فرضيه را داريم و مى‏گوييم كه طبق اين نظريه تمام كارهاى اخلاقى انسان، ناآگاهانه خداپرستى است. براى توضيح اين مطلب بايد يك سلسله مقدمات عرض بكنم.
 
پرستش چيست؟
 همانطور كه در باب زيبايى گفتيم، اولين سؤال اين است: پرستش چيست؟ پرستش را تعريف كنيد، جنس و فصلش را بگوييد، تحليل كنيد، اجزاء و عناصر تشكيل‏دهنده آن را بگوييد. اگر مقصود از پرستش، اعمال پرستشانه انسان باشد يعنى آن كارهايى كه انسان به عنوان پرستش انجام مى‏دهد، مثلاً نماز مى‏خواند، روزه مى‏گيرد، حج مى‏كند، دعا مى‏خواند، صله ارحام مى‏كند براى خدا؛ اگر مقصود اعمال عبادى انسان باشد، توضيحش خيلى روشن است. عبادت مثلاً يك نوعش نماز است، نماز هم يك سلسله سخنها و اعمال و نيت هاست: ركوع است، سجود است، قيام است، ذكر و غيره است ولى اگر پرستش، يك حقيقتى باشد كه اين اعمال كه از طرف خداى متعال براى ما معين شده در واقع شكل دادن و قالب ساختن براى آن حقيقت و آن تجلى فطرى است كه در ما وجود دارد و به عبارت ديگر شكل و قالب و اندامى است كه براى ما تعيين كرده و ساخته‏اند براى يك حقيقت كه در ما وجود دارد، حقيقتى كه ما چه بفهميم و چه نفهميم، چه توجه داشته باشيم و چه توجه نداشته باشيم در عمق فطرت ما وجود دارد، آرى اگر پرستش اين باشد كه همين هم هست تعريفش يك تعريف ساده‏اى نيست.
 همانطور كه قبلاً عرض كرديم، فيلسوفان از تعريف عدالت اظهار عجز مى‏كنند، از تعريف زيبايى كه به قول آنها غريزه‏اى است از غرايز بشرى اظهار عجز مى‏كنند، حتى از تعريف علم اظهار عجز مى‏كنند. شما اگر سراغ كتب فلاسفه برويد مى‏بينيد صد جور علم را تعريف كرده‏اند. يكى مى‏گويد: علم از مقوله كيف است، ديگرى مى‏گويد: از مقوله اضافه است، سومى مى‏گويد: اصلاً داخل در هيچ مقوله‏اى نيست و... تعريف كردن آن، كار آسانى نيست، ضرورتى هم ندارد. ما وقتى بخواهيم وجود يك حقيقتى را درك بكنيم، توانستيم تعريف كنيم، تعريف مى‏كنيم، نتوانستيم، نه. ولى همين طور كه در عين اينكه نمى‏توانيم زيبايى را تعريف كنيم يك چيزهايى در حول و حوش آن تشخيص مى‏دهيم، در پرستش هم امورى را تشخيص مى‏دهيم. در پرستش، توجه هست، تقديس هست.
در عبادت، حمد و ستايش كمالات هست. همانطور كه يك بلبل وقتى در مقابل گل قرار مى‏گيرد حالت ستايشگرى به خود مى‏گيرد، انسان، آن حقيقت معبود را در عبادت ستايش مى‏كند.
در عبادت، خارج شدن از محدوده كوچك خودى، خارج شدن از محدوده آمال و تمنيات كوچك، محدود و موقت هست؛ به عبارت ديگر در عبادت، انسان از دايره تمنيات و آمال كوچك خارج مى‏شود. در عبادت التجاء هست، انقطاع هست. در عبادت استعانت و نيرو گرفتن و كمك خواستن هست. در عبادت واقعاً انسان از محدوده خودخواهى‏ها، خودپرستى‏ها، آرزوها، تمنى‏ها و امور كوچك پرواز مى‏كند و بيرون مى‏رود.
معنى تقرب هم همين است وقتى مى‏گوييم نماز مى‏خوانيم قربة‏الى‏الله. اين لفظ يك تعارف نيست، بلكه يعنى واقعاً انسان در حال نماز از اين محدوده كوچك پرواز مى‏كند به سوى حق.
 پس ضرورتى ندارد كه ما خودمان را خسته كنيم و بخواهيم عبادت را يعنى آن تجلى خواست روحى بشر را تعريف كنيم ولى همه اينها در عبادت وجود دارد.
بزرگ‏ترين، شريف‏ترين، باشكوه‏ترين و باعظمت‏ترين حالت انسان آن حالت پرستشانه‏اى است كه به خود مى‏گيرد.
 
آيا پرستش منحصر به پرستش آگاهانه انسان است؟
 مطلب ديگر: در باب زيبايى گفتيم آيا زيبايى همچنان كه افراد كم‏اطلاع فكر مى‏كنند امرى است وابسته به غريزه جنسى حيوانات و فقط نسبت به جنس مخالف احساس مى‏شود؟ يا توسعه دارد، همه طبيعت را فرا مى‏گيرد؛ از طبيعت بالاتر، معانى ذهنى را فرا مى‏گيرد مثل آنچه كه در فصاحت و بلاغت و شعر و غيره مثال زديم: و از اين هم بالاتر زيبايى معقول را فرا مى‏گيرد. زيبايى‏هايى كه بالاتر از حد حس و حد خيال و غيره است. گفتيم البته بالاتر است. مى‏بينيد در دعا مى‏خوانيم: اللهم‏انى اسألك من جمالك باجمله و كل جمالك جميل( مفاتيح‏الجنان، دعاى سحر).
 پروردگارا ما از تو مسئلت مى‏كنيم، از زيبايى و جمالت. متكلمين اسلامى در باب صفات خداوند اصطلاح كرده‏اند صفات ثبوتيه و صفات سلبيه ولى ديگران مخصوصاً عرفا اصطلاحشان صفات جماليه و صفات جلاليه است. بجاى صفات ثبوتيه مى‏گويند صفات جماليه و بجاى صفات سلبيه مى‏گويند صفات جلاليه. اين براى آن است كه جمال و زيبايى حقيقتش آنجاست، آنچه در اينجا هست جلوه اى است از آنچه در آنجا هست.
 عين اين مطلب در باب پرستش هست. آيا پرستش منحصر به انسان است و فقط انسان است كه خدا را پرستش مى‏كند؟ آن هم بعضى از انسانها؟ گفتيم نه، اولاً آن پرستش آگاهانه است كه بعضى انسانها پرستش مى‏كنند و بعضى نمى‏كنند؛ ناآگاهانه را همه پرستش مى‏كنند، بلكه پرستش، حقيقتى است كه در همه موجودات عالم وجود دارد و موجودى در عالم نيست كه پرستنده حق نباشد. اين سخن قرآن است كه ذره‏اى از ذرات عالم نيست كه پرستنده حق نباشد، همچنان كه انسانى نيست ولو ناآگاه كه پرستنده حق نباشد. تنها شما خدا را تسبيح نمى‏كنيد و حمد و ثنا نمى‏گوييد، همه اشياء خدا را تسبيح مى‏كنند و حمد و ثنا مى‏گويند. در اين زمينه آياتى داريم:
«»سبح لله ما في السموات والارض و هو العزيز الحكيم.«سوره حديد، آيه 1»
«سبح لله ما في السموات و ما في الارض و هو العزيز الحكيم.«سوره حشر، آيه1»
«يسبح لله ما فى السموات و الارض و هو العزيز الحكيم.«سوره حشر، 24»
«يسبح لله ما فى السموات و ما فى الارض له الملك و له الحمد.«سوره تغابن، آيه 1»
 آيه ديگر: »و ان من شى‏ء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم« هيچ چيزى در عالم نيست، ذره‏اى در عالم نيست مگر اينكه مسبح و حامد پروردگار است. شما انسان‏ها، تسبيح و عبادت و پرستش آنها را درك و فهم نمى‏كنيد والاّ هيچ موجودى در عالم نيست كه پرستنده ذات حق نباشد.«سوره اسراء، آيه 44»
 البته قبول دارم كه سطح مطلب خيلى بالاست ولى خواستم عرض بكنم كه منطق قرآن اين است. پس پرستش در منطق قرآن منحصر نيست به پرستش آگاهانه انسان كه شايد در بسيارى از انسانها ناقص‏ترين اقسام پرستش‏هاست كه مثلاً بايستيم رو به قبله، دو ركعت نماز بخوانيم در حالى كه روحمان در نماز اصلاً وجود ندارد بلكه جاى ديگرى مشغول كار ديگرى است، يك خم و راست ظاهرى مى‏شويم.
 فارابى فيلسوف معروف اسلامى كه در هزار و صد سال پيش مى‏زيسته مى‏گويد: آسمان كه گردش مى‏كند آن گردش، نماز و عبادت پرستش آسمان است و زمين كه تكان مى‏خورد همينجور، باران كه ريزش مى‏كند آن ريزش، پرستش اوست، آب كه جريان پيدا مى‏كند آن جريان، پرستش و عبادت است.
 به هر حال اين خودش يك حقيقتى است و اهل باطن، اهل دل مدعى هستند كه اگر انسان در مراتب كمالات معنوى پيش برود و به قول آنها اگر گوش دلش باز بشود، تسبيح و تمجيد موجودات را درك مى‏كند و مى‏شنود.
 جمله ذرات عالم در نهان
با تو مى‏گويند روزان و شبان
 ما سميعيم و بصير و با هشيم
با شما نامحرمان ما خامشيم
 چون شما سوى جمادى مى‏رويد
محرم جان جمادان كى شويد؟
 اين مسئله كه شعور از مختصات انسان و حيوان نيست، در گياه‏ها هم هست و حتى منحصر به گياه‏ها هم نيست، در جمادات هم مرتبه‏اى از شعور وجود دارد، جزء مسائلى است كه در علم امروز مطرح است و طرفدارانى دارد كه معتقدند هر ذره‏اى از ذرات عالم در حدّ خودش از درجه‏اى از شعور بهره‏مند است.
 
حس اخلاقى، جدا از حس خداشناسى نيست
 گفتيم مى‏گويند اخلاق از مقوله پرستش است ولى پرستش ناآگاهانه. معنى اين جمله اين است كه قلب انسان به حسب فطرت و غريزه، خداى خودش را مى‏شناسد. براى اينكه مثالى براى آگاهانه و ناآگاهانه ذكر كرده باشيم [مى‏گويم] مثلش مثل طفل است از نظر غريزه:
 همچو ميل كودكان با مادران   سر ميل خود نداند در لبان 
بچه‏اى كه تازه از مادر متولد مى‏شود همان روزهاى اول و دوم كه هنوز چشم‏هايش را نمى‏تواند باز كند و قطعاً از وجود مادر آگاهانه اطلاع ندارد يعنى هنوز در ضمير و ذهنش از مادر تصويرى ندارد و نمى‏داند مادرى هم دارد، گرسنه كه مى‏شود دائم سرش را خم مى‏كند، لب‏هايش را كج مى‏كند اين طرف و آن طرف، اين لب‏ها ناآگاهانه در جستجوى پستان مادر است؛ يعنى اگر از اين كودك كسى توضيح بخواهد دنبال چه مى‏گردى؟ قادر به توضيح نيست، اصلاً فاقد ذهن است، هنوز ذهنش به تصويرها و نقش‏ها مزين نشده، كه اگر هم بتواند حرف بزند باز نمى‏تواند اين مطلب را بيان كند، اما ناآگاهانه به سوى چيزى كه وجود دارد مى‏رود، ناآگاهانه در جستجوى پستان مادر است. تازه اينها در انسان خيلى ضعيف است، در حيوانات قوى‏تر است. در حيوانات و بالخصوص در حشرات اين غرايز بسيار زياد است.
 حال معناى اين‏كه «كارهاى اخلاقى از مقوله پرستش است» چيست؟
 گفتيم انسان به حسب فطرت كارهاى اخلاقى را شريف و شرافتمندانه مى‏داند با اينكه از خودگذشتگى است و با منطق طبيعى سازگار نيست و حتى با منطق عقل عملى به اين معنا (يعنى عقلى كه به انسان مى‏گويد خودت و منافع خود را بايد حفظ بكنى) سازگار نيست. مع‏ذلك انسان اين كارها را انجام مى‏دهد و در اين كارها يك نوع شرافت و عظمتى تشخيص مى‏دهد، علوّ و بزرگوارى تشخيص مى‏دهد حس مى‏كند كه با انجام اين كارها خودش را بزرگوار مى‏كند؛ مثل ايثار، از خودگذشتگى و انصاف دادن.
 انصاف دادن مسئله عجيبى است. انسان با رقيبى روبه‏رو مى‏شود، مثلاً پزشكى با پزشك ديگر. پزشكى سابقه‏دار، معروف و مشهور راجع به تشخيص يك بيمارى اظهار نظر مى‏كند. يك پزشك جوان كم اسم و رسمى پيدا مى‏شود، او هم اظهار نظر مى‏كند. مردم كه آنجا حضور دارند وقتى ديدند دو نظر مخالف است، هرگز نظر يك طبيب درجه اول معروف مشهور درس خوانده تجربه كرده را نمى‏گذارند نظر يك طبيب جوان را بگيرند. اما خود آن طبيب مى‏فهمد كه نظر آن پزشك جوان درست است و وقتى او توضيح داد اول كسى كه مطلب را درك مى‏كند خود آن طبيب سابقه‏دار است. اينجاست كه انسان خودش را سر دو راهى مى‏بيند: آيا من پا روى شخصيت و شهرت خود بگذارم، آن را لگدكوب كنم، بگويم اين آقا از من بهتر مى‏فهمد و نسخه‏اى كه من دادم غلط است، نسخه، نسخه‏اى است كه اين آقا مى‏گويد؟ اين را مى‏گويند انصاف. يك وقت هم پا روى انصاف خودش مى‏گذارد مى‏گويد: اين حرفها چيست؟ برو دنبال كارت. ممكن است در عمل نسخه خودش را عوض كند براى اين‏كه بيمار نميرد، ولى اقرار نمى‏كند بلكه به گونه‏اى كار خودش را توجيه مى‏كند.
 انسان اين دو حالت را دارد. گاهى انصاف مى‏دهد و اين چقدر در دنيا اتفاق مى‏افتد. در حديث هم هست كه يكى از مكارم اخلاق انسان، انصاف دادن به رقيب‏هاست. اين حالت كه در انسان هست ناآگاهانه، بدين جهت است كه انسان خدا را مى‏شناسد. اسلام يعنى تسليم به قانون خدا. خدا دو نوع قانون دارد: يك نوع قوانينى كه آن قوانين را در فطرت انسان ثبت كرده است و نوع ديگر قوانينى كه در فطرت انسان نيست، بلكه از همان قوانين فطرى منشعب مى‏شود و تنها به وسيله انبيا بيان شده است. انبيا علاوه بر اينكه قوانين فطرى را تأييد مى‏كنند، يك قوانين اضافه هم براى انسان مى‏آورند. آن عمق روح انسان، آن فطرت انسان، آن عمق قلب انسان، با يك شامه مخصوص، ناآگاهانه همينطور كه خدا را مى‏شناسد، قوانين خدا را مى‏شناسد؛ رضاى خدا را مى‏شناسد و كار را بالفطره در راه رضاى خدا انجام مى‏دهد ولى خودش نمى‏داند كه دارد قدم در راه رضاى خدا برمى‏دارد. لهذا اين مسئله مطرح است كه آيا اين جور كارها كه ناآگاهانه در طريق رضاى خداست ولى‏آگاهانه چنين نيست [اجر دارد يا نه؟] مثلاً يك بت‏پرست ممكن است چنين كارى بكند، چنانكه حاتم طايى كرد و امثال او مى‏كردند. ما احاديث زيادى در اين زمينه داريم درباره كافرانى كه چنين كارهايى كرده‏اند. از پيغمبر يا ائمه سؤال كردند آيا اينگونه كارها نزد خدا بى‏اجر است؟ جواب داده‏اند: نه. بى اجر هم نيست. درست است كه عمده اجرها مال كارهاى آگاهانه انسان است ولى اينكه انسان به حس اخلاقى خودش پاسخ مى‏دهد، حس اخلاقى، حسى جدا از حس خداشناسى نيست. برعكس آنچه كه عده‏اى خيال كرده‏اند حس خداشناسى يك حس است و حس اخلاقى حس ديگر، حس اخلاقى همان حس خداشناسى است ولى حس تكليف، خداشناسى؛ حس خداشناسى و حس تكليف، خداشناسى است؛ يعنى حسى است كه به موجب آن انسان، اسلام فطرى را مى‏شناسد، بالفطره مى‏شناسد كه عفو مورد رضاى معبود است، بالفطره مى‏شناسد كه خدمت به خلق خدا و فداكارى براى خلق خدا مورد رضاى معبود است، بالفطره مى‏شناسد كه انصاف مورد رضاى معبود است، بالفطره مى‏شناسد كه تن به ذلت و خوارى ندادن، مورد رضاى معبود است.
 
توجيه صحيح اخلاق
 بنابراين آن كه مى‏گويد ريشه اخلاق در وجدان انسان است حرفش، هم راست است و هم راست نيست. راست است به اين معنى كه واقعاً قلب انسان اينها را به او الهام مى‏كند. اما راست نيست به اين معنى كه انسان خيال كند وجدان حسى است مستقل از حس خداشناسى و كارش اين است كه براى ما تكليف معين مى‏كند بدون اينكه مكلفى را به ما شناسانده باشد؛ مكلف هم خودش است، خودش مستقلاً براى ما تكليف معين مى‏كند و ما بايد تكليف او را بشناسيم.
 بيان كانت عيبش فقط در همين جهت بود كه مى‏خواست [نداى] وجدان را به عنوان يك تكليف كه "تكليف معين كن" از خود ضمير انسان سرچشمه مى‏گيرد و ماوراى ضمير انسان نيست، معرفى كند. نه، ضمير انسان درك مى‏كند تكليف را آنچنان كه درك مى‏كند تكليف‏كننده را وجدان و الهامات وجدانى، همه ناشى از فطرت خداشناسى انسان است. منطق قرآن اين است، قرآن مى‏گويد: و نفس و ما سويها. فالهمها فجورها و تقويها.« سوره شمس، آيات 7 و 8.»
 تقوا همان تقوى الله است نه چيز ديگرى«فجور، خروج عن حكم الله» است نه چيز ديگرى.
 بنابراين نظريه وجدان بسيار نظريه درستى است ولى عيبش اين است كه يك قدم آن طرف‏تر نرفته است كه بگويد: نمى‏شود كه يكدفعه انسان آفريده شده باشد و يك نيروى مستقل از همه چيز در او پديد آمده باشد كه فقط مى‏گويد تكليف تو را از جاى ديگر گرفته و به تو مى‏دهد؛ شامه دل است. دل شامه دارد و با آن خدا را مى‏شناسد و به طور فطرى تكليف خدا را مى‏شناسد، كه ما اين الهامات را "اسلام فطرى" مى‏ناميم و «اوحينا اليهم فعل الخيرات» همانطور كه در تفسير الميزان استنباط فرموده‏اند، نمى‏گويد: "و اوحينا اليهم ان افعلوا الخيرات" كه بشود تكليف تشريعى به اصطلاح، بلكه مى‏گويد: «و اوحينا اليهم فعل الخيرات»ما خود كار خير را در قلب مردم الهام و وحى كرديم. «سوره انبياء، آيه 73». قرآن مى‏گويد: ما به هر بشرى وحى فرستاديم. اتفاقاً يكى ديگر از امورى كه عموميت دارد وحى است. همانطور كه زيبايى و پرستش عموميت دارند، در منطق قرآن وحى هم عموميت دارد. آيا وحى منحصر است به آن شكل خاص از وحى كه بر انبياى عظام مى‏شود؟ آن، كاملترين درجه وحى است. قرآن مى‏گويد ما به هر انسانى وحى فرستادهايم اما در همين حدود: فالهمها فجورها و تقويها، اوحينا اليهم فعل الخيرات. نه تنها به هر انسانى، بلكه مى‏گويد ما به زنبور عسل هم وحى فرستاديم: «و اوحى ربك الى النحل.» نه تنها به زنبور عسل و حيوانات، بلكه به نباتات و جمادات هم وحى فرستاديم: «و اوحى فى‏كل سماء امرها»سوره نحل، آيه 68» .منتها وحيى كه به يك انسان عادى مى‏شود ديگر توسط جبرئيل انجام نمى‏شود. شكل ديگرى دارد:
 مثل نور است: نور پنج شمعى هم نور است، نور خورشيد عالمتاب هم نور است ولى نور بالاخره نور است وحيى كه بر پيغمبر اكرم نازل مى‏شود مثل نور خورشيد عالمتاب است و الهامى كه به همه افراد انسان شده است مثل يك چراغ چند شمعى، يك چنين چيزى.
 اما آن نظريه‏اى كه مى‏گويد اخلاق از مقوله زيبايى است آيا درست است يا درست نيست؟ هم درست است و هم نادرست. نادرست است، زيرا خيال كرده زيبايى معنوى در همينجا خاتمه پيدا مى‏كند؛ يعنى روح انسان ساخته شده كه فقط زيبايى معنوى يك سلسله كارها مثل راستى، امانت، ايثار، عفت، شجاعت، استقامت، انصاف و حلم را درك كند. اشتباه اينجاست. او ناآگاهانه آن كل زيبايى، منبع و اصل زيبايى را كه ذات مقدس پروردگار است درك مى‏كند و در نتيجه خواسته‏ها و طريق رضاى او را كه طريق سعادت ماست، چون او مى‏خواهد بالفطره از ناحيه او مى‏بيند، زيبا مى‏بيند. اصلاً زيبايى عقلى، حسن و قبح عقلى در واقع برمى‏گردد به حسن و قبح قلبى. عقل از مقوله ادراك است نه از مقوله احساس. همه حسن و قبح‏هايى كه حسن و قبح عقلى ناميده مى‏شوند در واقع حسن و قبح قلبى است چون حسن، زيبايى است و قبح، زشتى و اينها از مقوله احساس است نه از مقوله ادراك كه كار عقل باشد و احساس در واقع كار قلب است. انسان در فطرت ناآگاه خودش زيبايى آنچه را كه خدا از او خواسته است درك مى‏كند، چون اين تكليف را در عمق باطنش از خدا مى‏بيند و هر چه از خدا مى‏بيند زيبا مى‏بيند. همچنين ما در شعور ظاهر خودمان وقتى كه خدا را بشناسيم، هر چه از ناحيه خدا درك بكنيم زيبا مى‏بينيم. گفت:
 به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست             عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست.
آن كسى كه اخلاق را از مقوله محبت مى‏داند، كمى بايد جلوتر برود. آخر چگونه است كه انسان يا شى‏ء يا فرد ديگرى را كه به كلى مغاير با خودش است و هيچ ارتباط و اتصالى بين او و آن شى‏ء يا فرد نيست دوست مى‏دارد؟ اين دوستى با هيچ منطقى جور درنمى‏آيد ولى انسان دوست دارد انسان‏هاى ديگر را , حيوانها را، خيلى اشياء ديگر را، نه آنجور دوستى كه براى خودش دوست دارد. آن كه از حساب خارج است. دوست دارد به طورى كه كأنه جزء شخصيت خودش است؛ يعنى همانطور كه مى‏خواهد به خودش خدمت كند، مى‏خواهد به آنها خدمت كند. نه دوست دارد كه آنها به نفع خودش به كار ببرد، بلكه دوست دارد در حدى كه خودش را در خدمت آنها قرار مى‏دهد، چرا؟ آيا اين يك امر بى‏منطق است كه در انسان پيدا شده يا نه؟ البته منطق دارد. منطق اين هم، خداست؛ همان اسلام فطرى است و تكليف الهى است. انسان با شامه قلب خودش حس مى‏كند كه محبوب واقعى‏اش آن را از او مى‏خواهد. از اين جهت است كه آن را دوست دارد. بنابراين توجيه صحيح اخلاق همين [نظريه پرستش] است .
 
اخلاق از مقوله عبادت و پرستش است
 هر كدام از اين نظريات همانطور كه ديديد قسمتى از حقيقت را دارد نه تمام حقيقت را. تمام حقيقت اين است كه اخلاق از مقوله عبادت و پرستش است. انسان به همان ميزان كه خدا را ناآگاهانه پرستش مى‏كند، ناآگاهانه هم يك سلسله دستورهاى الهى را پيروى مى‏كند وقتى كه شعور ناآگاهش تبديل به شعور آگاه بشود كه پيغمبران براى همين آمده‏اند - آنوقت ديگر تمام كارهاى او مى‏شود اخلاقى، نه فقط همان يك عده كارهاى معين؛ خوابيدن او هم مى‏شود يك كار اخلاقى، غذا خوردن او هم مى‏شود يك كار اخلاقى. يعنى وقتى برنامه زندگى ما بر اساس تكليف و رضاى حق تنظيم شد، آن وقت خوردن ما، خوابيدن ما، راه رفتن ما، حرف زدن ما و خلاصه زندگى و مردم ما يكپارچه مى‏شود اخلاق، يعنى يكپارچه مى‏شود كارهاى مقدّس: «إن صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين.» همه چيز مى‏شود لله و همه چيز مى‏شود، اخلاق.«سوره انعام، آيه 162».
ترجمه: همانا نماز و طاعت و كليه اعمال من و حيات و ممات من همه براى خداست كه پروردگار جهان‏هاست - از زبان ابراهيم (ع). مسئله اخلاق و شرافت‏هاى انسانى و اخلاقى جز در مكتب خداپرستى در هيچ مكتب ديگرى قابل توجيه نيست. تنها اين مكتب است كه مى‏تواند آن را توجيه كند و اساساً خود همين اخلاق و شرافت اخلاقى در وجود انسان يكى از دروازه‏هاى معنويت است؛ يعنى يكى از دروازه‏هايى است كه انسان را با عالم معنا آشنا مى‏كند و به عالم مذهب معتقد مى‏نمايد .
 
گزين گويه‌ها
 1ـ هر كسي خودش بايد شخصيت خود را بسازد ، معمار و مهندس روح خود باشد ،بنا و سازنده اخلاق خود باشد .
2ـ آنچه مربوط به اخلاق است تنها اين نيست كه « چگونه بايد زيست »، بلكه اين است كه « براي اينكه با ارزش و مقدس و متعالي زيست كرده باشيم چگونه بايد زيست ».
3ـ حس تقديس يك حس فطري است در بشر و به عقيده ما ناشي از معرفت فطري بشر به ذات قدوس مطلق است .
4ـ  مقدسات يعني امور برتر از انسان كه انسان بايد فداي آنها بشود نه آنها فداي انسان .
5ـ    « تربيت » ساختن نيست آنطور که مثلا خانه اي را مي سازند که اجزاء و اشيائي را هم ترکيب
مي کنند و نظمي ميانشان برقرار مي سازند ، بلکه از نوع پرورش يک موجود زنده يعني فراهم کردن زمينه رشد استعدادي که در موجود زنده هست مي باشد ، آنچنان که گلها و درختها را رشد و پرورش
مي دهند ، که البته در پرورش انسان مسائل بيشتري وجود دارد .
6ـ پرورش ، رشد استعداد « موجود » است ؛ « عادت » اين است که ما هر حالتي دلمان بخواهد به او مي دهيم.
7ـ در اخلاق نيز مانند سياست بايد اصول آزادي و دموکراسي حکمفرما باشد ؛ يعني انسان بايد با غرايز و تمايلات خود مانند يک حکومت عادل و دموکرات با توده مردم رفتار کند.
8ـ اخلاق معنايش اين است که انسان اراده خودش را بر عادات ، بر طبايع غلبه بدهد ؛ يعني اراده را تقويت کند بطوري که اراده بر آنها حاکم باشد . حتي اراده بايد بر عادات خوب هم غالب باشد چون کار خوب ، اگر کسي به آن عادت پيدا کرد خوب نيست .
9ـ آنچه از قرآن کريم استفاده مي شود اصلاح و تزکيه و تهذيب نفس است نه کشتن آن .
10ـ يکي از مسائلي که قابل انکار نيست , اين است که متصوفه و زاهد مابان ما کم و بيش تحت تاثير عقايد هنديان و مانويان و يونانيان کلبي واقع شده اند و فلسفه زجر نفس را اشاعه داده اند .
11ـ توجه دقيق در کلمات بزرگان مي رساند که مقصود آنها از کشتن نفس شکنجه دادن و زجر دادن تا حدي که قواي نفس به کلي تحليل برود نيست ، بلکه مقصودشان موت نسبي است يعني تکامل.
12ـ تزکيه نفس اگر به صورت آزادي از قيود و علائق مادي و اسارت شهوات و جاه و مقامها باشد يعني به صورت پاره کردن اين افسارها باشد، حالت آزاد شدن يک نيرو را به خود مي‌گيرد.
13ـ ترک و ميراندن علائق به شکل کلبي و هندي موت و نقص است ، ولي تزکيه نفس که به معني قطع قيد و محدوديت است نيرو و آزادي و حيات است . پس اين طور نيست که محبت و علاقه بذاته قيد است ، بلکه آنچه قيد است بسته شدن دل است به دنيا .
14ـ هر ميلي در انسان نيرويي است . تا آن ميل تحريک نشده، آن نيرو بسته و مهارشده است ، با تحريک و زنده کردن آزاد مي شود . پيغمبران نيامده اند نيروهايي را مهار کنند و ببندند، آمده اند که نيروهايي بسته را آزاد کنند . پيغمبر اسلام اعراب را ترک دنيا داد ، يعني ترک ترک آخرت داد و به همين دليل نيروهاي آنها را آزادکرد نه اينکه نيروهاي آنها را بست و مقيد کرد .
15ـ تزکيه نفس از نظر قرآن، اخلاص نفس است که بالاتر از اخلاص عمل است .
16ـ آن كسي كه به خود ايمان دارد هرگز خود را با همة شرايط منطبق نمي‌كند، بلكه شرايط را با خود منطبق مي‌كند.
17ـ تعبير ديگري هست و آن «نفاست نفس» است، يعني روح انسان به منزلة يك شيء نفيس تلقي شده، و اخلاق خوب به عنوان اشياء متناسب با اين شيء نفيس، و اخلاق رذيله به عنوان اشياء نامتناسب با اين شيء نفيس كه آن را از ارزش مي‌اندازد.
18ـ انسان داراي دو خود به اين معناست كه داراي يك خود واقعي و حقيقي و يك خود مجازي است كه آن خود مجازي ناخود است و مبارزه با نفس كه ما مي‌گوييم مبارزه با خود، در واقع مبارزة با خود ناخود است.
19ـ  اخلاق از جمله مفاهيمى است كه در عين معلوم وشناخته بودن براى عموم مردم، مشكل‏ترين و پيچيده‏ترين مفهوم براى تصور و تعريف است. مؤيد اين مطلب، تنوع و تعدد مطالعات، پژوهش‏ها و موشكافى‏هاى فلسفى انديشمندان و متفكرين بسيارى پيرامون اخلاق و مسائل آن مى‏باشد كه هيچكدام از ايشان در ارتباط با اين موضوع به توافق نظر نرسيده‏اند. البته تلاش و پاسخ‏هاى ايشان دراين زمينه در عين تنوع، چندان در تضاد و تناقض با هم نيستند، بلكه هر يك از پاسخ‏ها و پژوهش‏هاى ايشان متوجه گوشه‏اى از حوزه اخلاق مى‏باشند.
20ـ استاد مطهرى، ضمن نقد و بررسى تمام نظريات مطرح شده در فلسفه اخلاق، نظريه خود را تحت عنوان نظريه »پرستش« مطرح مى‏كند. به نظر ايشان امور اخلاقى از ذات مقدسى برخوردارند و از مقوله‏ى عبادت و پرستش به شمار مى‏روند، اما عبادتى ناآگاهانه به اين ترتيب كه بشر، در عمق فطرت خويش از آن رو عمل اخلاقى را مى‏ستايد و آن را مقدس و زيبا مى‏داند كه عمل اخلاقى، عبادت خداوند است اگرچه بشر نسبت به آن خودآگاهى نداشته باشد. حس اخلاقى در نزد مطهرى، جدا از حس خداشناسى نيست.
21- به اعتقاد شهيد مطهرى، در ميان نظريات اخلاقى، رأى كانت تا حد زيادى درست است، اما عيبش آن است كه يك قدم آن طرف‏تر نرفته است. اين‏كه انسان تكليف را مى‏شناسد، به خودى خود نيست بلكه به واسطه تشخيص دل است، زيرا دل، شمّه‏اى دارد و با آن خدا را مى‏شناسد و به طور فكرى، تكليف خدا را مى‏شناسد. انسان با شامه قلب خود حس مى‏كند كه محبوب واقعى‏اش آن را از او مى‏خواهد.
 
منابع اصلي
1ـ مطهري، مرتضي، تعليم و تربيت اسلام مندرج در جلد 22 مجموعه آثار، انتشارات صدرا، تهران، 1385.
2ـ مطهري، مرتضي، مجموعه آثار استاد مطهري، ج13، انتشارات صدرا. تهران، 1376.
3ـ مطهري، مرتضي، مجموعه آثار استاد مطهري، ج19، انتشارات صدرا، تهران، 1385.
4ـ مطهري، مرتضي، مجموعه آثار استاد مطهري، ج21، انتشارات صدرا. تهران، 1384.
5ـ مطهري، مرتضي، مجموعه آثار استاد مطهري، ج22، انتشارات صدرا، تهران، 1385.
6ـ مطهري، مرتضي، مجموعه آثار استاد مطهري، ج23، انتشارت صدرا، تهران، 1385.
7ـ مطهري، مرتضي، ياد‌داشت‌هاي استاد مطهري، ج1، انتشارات صدرا، تهران، 1379.
8ـ مطهري، مرتضي، ياد‌داشت‌هاي استاد مطهري، ج2، انتشارات صدرا، تهران، 1383.
9ـ مطهري، مرتضي، ياد‌داشت‌هاي استاد مطهري، ج5، انتشارات صدرا، تهران، 1385.
10ـ مطهري، مرتضي، ياد‌داشت‌هاي استاد مطهري، ج6، انتشارات صدرا، تهران، 1381.
11ـ مطهري، مرتضي، ياد‌داشت‌هاي استادمطهري، ج7، انتشارات صدرا، تهران، 1382.
12ـ مطهري، مرتضي، ياد‌داشت‌هاي استاد مطهري، ج10، انتشارات صدرا، تهران، 1385.
 
منابع تكميلي
الف ـ كتاب‌ها
1ـ مجموعه آثار ج22، فصل فلسفه اخلاق و تعليم تربيت در اسلام، صدرا.
2ـ اخلاق اسلامي در جنگ، استاد مطهري، هدي، 73.
3ـ سيره نبوي فصل سيره و نسبيت اخلاق، صدرا.
4ـ فطرت، فصل گرايش‌هاي مقدس، صدرا.
5ـ مقالات فلسفي، ج2، فصل سعادت، صدرا.
6ـ يادنامه شهيد مطهري، فصل جاودانگي و اخلاق، عبدالكريم سروش، انتشارات انقلاب اسلامي.
7ـ دين و اخلاق، مؤسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر، 1382.
ب ـ مقالات
1ـ نسبيت اخلاق از ديدگاه شهيد مطهري، رحمه‌الله، ابراهيم حاج محمدي، كيهان انديشه، شماره 81، آذر و دي 1377، صص 39 ـ 58.
2ـ نسبيت اخلاق از ديدگاه شهيد مطهري، حسين علي رحمتي، پيام حوزه، شماره 25، بهار 1379، صص 53 ـ 74.
3ـ مطهري وانسان سالم قرآني، حيدر علوي نژاد، پژوهش‌هاي قرآني، سال پنجم، پياپي 18 و 17 فروردين و شهريور 1378، صص 184 ـ 207.
4ـ مطهري و فلسفه اخلاق، حسن ميانداري، روزنامه ايران، 13 و 14 ارديبهشت 1376، ص 7.
5ـ نقد نظريه‌هاي اخلاقي در انديشه استاد مطهري، علي دژاكام، كيهان فرهنگي، شماره 146، سال پانزدهم، مهر 1377، صص 46 ـ 49.
6ـ استاد شهيد مطهري، مظهر وجدان كاري و انضباط اجتماعي، عزت الله دهقان، روزنامه اطلاعات، 12 ارديبهشت 1373، ص 6.
7ـ تأثير كار درتهذيب اخلاق، احمد سبزعلي، فصلنامه شكوفه، سال سوم، شماره 9، تابستان 1375، صص 43 و 44، كار در اسلام/ تهذيب نفس/ حكمت و اندرزها/ كتاب، مطهري، مرتضي.
8ـ بررسي رابطه متقابل ايمان و اخلاق از منظر استاد شهيد مطهري، به مناسبت سالگرد شهادت استاد مرتضي مطهري و بزرگداشت مقام معلم، رضا غلامي، نامه فرهنگ، سال هشتم، شماره 1، بهار 1377، صص 152 ـ 155.
9ـ ديدگاه استاد شهيد مطهري درباره ارزش عمل و تقوا در اسلام، روزنامه جمهوري اسلامي، شماره 3447، 12 ارديبهشت 1370، ص 12.
10ـ درآمدي بر فلسفه اخلاق از منظر استاد مطهري، مسعود اميدي، قبسات، سال چهارم، پياپي 13، پاييز 1378، صص 72 ـ 89.
11ـ ديدگاه شهيد مطهري درباره نقش ايمان در دوران پيري و نقد نظريه راسل درباره اخلاق در عنوان «فوايد ايمان در زندگي»، علي اصغر راغبي، درس‌هايي از مكتب‌الاسلام شماره 12، اسفند 1373، ص 60.
12ـ سيري در آراي تربيتي و اخلاقي استاد شهيد مرتصي مطهري، محمد جعفر پاك‌سرشت، دانشگاه انقلاب شماره 70، مهر 1368، صص 4 ـ 9.
13ـ اخلاق از ديدگاه علامه شهيد مطهري، محمد محمدرضايي، هور هدايت ويژه‌نامه روزنامه رسالت، 11 ارديبهشت 1380، ص 21.
14ـ اخلاق نبوي در نگاه شهيد مطهري، فرهنگ كوثر، سال پنجم، شماره 49، بهار 1381، صص 77 ـ 83.

 

تاریخ بروز رسانی ( 07 تیر 1391 )
 
< بعد   قبل >
 
تازه های سایت
بازآفريني صحنه‌هاي گذشته در تلويزيون

مهم‌ترین موضوعات زیست‌محیطی جهت برنامه‌سازی

راه نویسنده شدن

اندیشه و آثار تبلیغی استاد مطهری(ره) از منظر رهبر معظم انقلاب 2

1 اندیشه و آثار تبلیغی استاد مطهری(ره) از منظر رهبر معظم انقلاب

قيام پانزدهم خرداد به روايت تصوير

حكايت‌هاي از سرزمين من – قيام پانزده خرداد

حكايت‌هايي از سرزمين من - مهارت و استعداد ايرانيان در ساخت مصنوعات

سمینار، کنفرانس و همایش های سال 1393

كودك، ادبيات و تلويزيون

راهکارهای تصویر سازی مفاهیم ومضامین قرآن ی برای کودکان

راهکارهای رسانه‌ای در زمینه رشد جمعیت

کودکان و تبلیغات بازرگانی در تلویزیون

اميد و رسانه

آیا تلویزیون به خانواده آسیب می‌زند؟

اشتباهات زبانی در صدا و سیما

ضرورت واژه سازی علمی

پژوهشگری رسانه

نقش رسانه در فرهنگ اجتماعي

فرایند اجتماعی کردن و کارکرد رسانه ها در انتقال هنجارها و ارزشها

مدیریت رسانه

نقش رسانه در فرهنگ اجتماعي

از یافته علمی تا زایش رسانه نو: گذری بر تاریخ مستند

نقش تلويزيون در عرفي شدن فرهنگ - 1

رسانه اخلاقی و اخلاق رسانه‌ای

نقش رسانه‌های تصویری در زوال دوران کودکی

نقش رسانه‌های تصویری در زوال دوران کودکی

آیا یونیسف به اهداف خود رسیده است؟

بانک های اطلاعاتی
آخرین به روز رسانی

4 مرداد 1393
ساعت 11:44:30

 
شبکه یک شبکه دو شبکه سه شبکه چهار شبکه پنج شبکه آموزش شبکه جام جم شبکه قران مرکز تحقیقات پایگاه جامع اطلاع رسانی تلویزیون اداره کل پژوهش های رادیو شبکه مستند مرکز اموزش صدا و سیما مرکز پژوهش های اسلامی شبکه پویا شبکه نمایش